مسجد امیر، ریحان، روضه، چهچهه، مجالس روضه ی خانومها!
"بسم ربی"
خیلی جالبه، این شبا آدم چیزایی می بینه که بدجور دل آدم رو به درد میاره... به هرکی میگی تهرانیم میگه بابا تهران که این همه مجالس خوب داره این همه جا داره تو مراسما برید... اما نمی دونم چرا از این تهرانی که میگن محله ی ما جا مونده!
مثل هر سال دیشب راهی شدیم واسه مسجد امیر(ع)، جایی که با دنیا عوضش نمی کنم واس خودش عالمی داره... حاج آقا علوی... یه دو تا کوچه پایین تر از خونمون هم یه مسجدی هست به نام مسجد ریحان که یادم میاد وقتی اومدیم این خونه کلی خوشحال بودم که مسجد نزدیک خونمونه، اما چند باری که رفتم خوشحالیم ته کشید، به قول یکی از رفقا این روزا بری مسجد میگن حاجت داره یا ... خلاصه این مسجد ریحان ما رو هم نیست خیلی فعاله و ماشالله اهل محل مذهبی! دادندش دست عربا! یعنی تقریبا ماها میشیم چمن! واس همین دل کندیمو میریم مسجد امیر که چهل دقه باید پیاده بری...
شب که داشتیم برمیگشتیم به مامانم گفتم دلم غذا نذری می خواد... نزدیکای مسجد ریحان که رسیدیم فهمیدم که حاجت روا شدم! اما چشمتون روز بد نبینه آدمایی که ماشینای زیر پاشون چشماتو خیره می کرد همچنان با حرص 10 تا 10 تا غذا می گرفتند که از بودنت اونجا احساس شرم می کردی... آخه دلیل این حرص زدنشونو نمی فهمیدم، یه موقع هست که یکی نداره حرص می زنه یه چی ببره واس بچه اش که نیمه شعبان چیزی دیدم که فهمیدم عزت نفس اون که نداره از این مدعیای تو خالی خیلی بیشتره...اما اینا که به قول خودشون با کلاسند و دستشون به دهن خودشون که هیچ به دهن شیش خانوار دیگه می رسه دیگه چرا...؟! رفتم یه گوشه وایسادم، مامان ما هم واس خاطر دل ما یه کم برنج خالی گرفت... نذری...
یادمه بچه بودم مجالس روضه که خونه ی خانوما برگزارمیشد یه حس و حال دیگه ای داشت، خانوم جلسه ای این قدر خانم بود که آدما دلشون می خواست مثل اون خوب باشند، خودشونو شبیه اون کنند، اما مثل خیلی چیزای دیگه که الان باید فاتحه شونو بخونیم این هم به خیل کثیر همونا پیوسته... بازم میگم شاید اینا مال محله ی ماست اما ما که دیگه چشمون آب نمی خوره... مجلس تولد حضرت زهرا بود، حضرت زهرا... بابا اونی که داری واسش می خونی که ملت دست بزنند یه خصلت واضح داشت اونم ساده زیستی بود... تویی که داری ازش میگی اما خودت حلقه اٍن هزار تومنی دستته و برای هر مجلسی که میایی اٍن هزار تومن دیگه می گیریو شدی کمک خرج شوهرت! چی داری میگی این وسط... بنده هیچ کس نباش چون خداوند تو را آزاد آفریده است . امام علی
امشبی هم خواستیم بعد از چند شب یه کم این سریالها رو ببینیم که حسابی دلمون منور شد! یهو گوش های مکرمه مان به صدایی بس زیبا و دلنواز جلا یافت! ساعت ده شب صدای جوشن کبیر کوچه ی ما رو برداشته بود، منتها صدا مال یه مجلس زنانه بود، و مداح هم خانم! چهچهه می زد... لابد اشکال نداره دیگه مهم اینه که داره می گه یا علی نیومده از چشم و ابرو بگه که بابا دلتو پاک کن، اصلا مهم نیست که صدای یه زن کل کوچه رو برداره، دیگه زن و مرد نداره که. داره؟ بابا روشن فکر باش جمع کن این امل بازیا رو، تو هنوز فکرت مال عهد بوقه؟ مهم اینه که یه عده آدم دور هم جمع شدند دارند عزاداری می کنند، چه ایرادی داره حالا مجلس روضه شده باشه سالن مد... همیشه رنگاوارنگ بوده حالا هموناست اما مشکی! خانوماشم تا مجلس تموم شد بشینند به یاوه گویی و غیبت و بعد هم که مهمونا رفتند پشت سرشون حرف بزنند که فلانی لباسش فلان بود و فلانی آرایشش فلان...
پ.ن:نمی دونم این روزا خودم هم فهمیدم نوشته هام اعصاب خورد کن شده اما خب میاد دیگه اگه نگم نمی تونم!
پ.ن: راستی دیگه همه رو دوست دارم!
دعا...
یا زهرا س
اردو، شب قدر، خدا، ناشکری و...
سلام
یادمه قدیما که توفیقمون بیشتر از حالامون بود یه کلاسایی می رفتیم که استادش می گفت، آدما باید با هر نفسی که می کشند خدا رو شکر کنند، خیلی واضحه ها، اما می دونید گاهی تو زندگی آدم یه چیزایی میشه، یه چیزایی آدم می بینه که بدجور کم می آره، تا چند وقت پیش راجع به پدر و مادرم این جوری بودم. نمی دونستم چه جوری جواب این همه محبتشون رو بدم... اما این روزا جلو خدا کم آوردم بدجور... نمی دونم! گفته بودندا که یه قدم بری طرف خدا ده قدم می آد طرفت ده قدم بری... اما خیلی نفهیده بودمش، درک نکرده بودمش... اما خدایی، خدایی میکنه در حق ماها... فقط کافی کمی به گذشته ات فکر کنی... چقدر دستمونو گرفته...
جاتون خالی ورودی جدیدا رو یه اردو برده بودیم با بچه ها. عالی نشد، اونجوری که می خواستم نشد اما قابل تحمل بود. نگران بودم تا حدودی، اما آدم حال می کرد با خدای خودش... آدمی نیستم که منت بذارم سر آدما یا انتظار تشکر داشته باشم، اما یه جاهایی بچه ها می دیدند نخوابیدم، می دیدند یه لحظه نمی تونی بشینی که همشم به خاطر خود اونا و اصلا کارای اونا بود، اما باز میومدند می گفتند تو به ما محل نمی دی، این چرا این جوریه این چرا اونجوریه... خیلی هاشونم به شوخی می گفتنا اما نمی دونم چرا یهو یه جوری می شدم، شب که همه خواب بودند با خودم فکر کردم خدا از دست ما چی می کشه... این همه چیز به ما داده و میده، همش به خاطر خودمون چه داده هاش چه نداده هاش باز هم تا شب قدری پیش می آد تا فرصتی بهمون می ده که بریم توبه کنیم و بهش بگیم خدا منو ببخش، نفهمیدم.... غلط کردم... راه میوفتیمو کاسه ی گدایی دنیا خواهیمونو جلوش دراز می کنیم و با تمام ناله و اضطرار کل خدایی بودنشو می بریم زیر سوال، به قول رفیقمون زینب خانم کارمون شده بگیم چرا من... اما وقتی که خدا بهت می رسه و همه چی بر وفق مرادته نمی گی چرا من! می بینید انگاری آدما رو تو ذاتشون ناشکری چپوندند. باهاشون عجین شده، چه شب قدر باشه چه عاشورا باشه چه عید باشه و چه...
تو این اردو فهمیدم چه قدر آدمای دور و برم دوست داشتنیند، تک تک رفقای دانشگاه، رفقای قدیمی حتی همین بچه های ورودی که تازه دیده بودمشون... و به خصوص پدر و مادرم ...
گاهی آدم یه کارایی می کنه بهش این حس دست می ده به به الهه خانم ماشالله بزرگ شدیا... اما سریع یه چی پیش می آد که این غرور به خودتو نابود می کنه... انگاری خدا غمش می گیره من بنده اش جز اون به چیز دیگه ای مفتخر باشم، گاهی تو اردو که حال می کردم یه هو این اتفاقات می افتاد... به عنوان یه گوشمالی کوچولو از جانب خدا واسم قشنگ بود گرچه با شرم همراه بود...
خدا خیلی باحاله، قشنگ می دونه هر بنده ایشو کجا بذاره فقط کافیه همه چیو بسپاری به خود خودش... فقط خودش. بدون تکیه به تدبیر خودت ... وقتی این جوری باشی همه ی اون آدمایی که نباید دیگه جلو راهت و تو زندگیت باشند رو از سر راهت بر میداره... حتی اگه تو نخوای... بعد ها هم یه جورایی دلیلشو بهت می فهمونه، و باز هم توی ناشکر کلی شرمنده میشیو یاد شکر کردنت می افتی...
پ.ن: با وجود اینکه بعضی آدما رو خیلی دوست دارم از بعضیا احساس تنفر می کنم شایدم تنفر نباشه، دل رحمم، آدمایی که بهم بدی می کنند رو زود می بخشم به روشون نمی آرم اما نمی دونم...، دلم نمی خواد اینجوری باشم اما دست خودم نی... خطاب امام علی به مالک اشتر: مالک همه را دوست داشته باش زیرا که مردم دو دسته اند، یا برادر دینی تواند یا در آفرینش همانند تو هستند، خیلی ناراحت می شم وقتی از یکی خوشم نمی آد... از کسی که نباید خوشم بیاد خودمم نه بنده های خوب خدا... موافقید؟ انشالله ما هم آدم شیم...
.پ.ن: دانشگام از شنبه شروع شده، ماشالله همه هم بچه مثبت همه ی کلاسا رو پا میشن میان! واسه شنبه تمرین تحویلی هم دارم! اینا رو گفتم که بگم فکر کنم با این توصیفات کمتر به اینجا برسم....
پ.ن: شبای قدر منم دعا کنید..
لعن علی عدوک یا علی
یا زهرا س
سلام
صحبت های پراکنده، از همه جا از همه چیز، گوینده: مای هارت!
-اردو جهادی نمی ری ثبت نام کنی؟ دخترا سهمیشون کمه ها، اگه می خوای بری زود برو.
-اردو جهادی. راستش دلم می خواد خیلی هم دلم می خواد، اما کلاس زبان دارم، نمی تونم 4 جلسه غیبت کنم.
-باشه، پای خودت...
مهمونیه، خوش و بش داری می کنی، یهو اون وسطا یکی یه چی داره میگه:
-جدی میگی؟
-مگه من باهات شوخی دارم؟
-واقعا بچه های جهادی رو بردند کربلا؟؟؟
-آره...
تازگیا در مورد خیلی از تصمیماتی که قبلا گرفتم پشیمونم اینم یکیش بود، نگید صلاح بوده نریو این حرفا که حاجی اینا رو از حفظمو بهشون ایمان دارم، اما دل و نمی شه کاری کرد خیلی هم رام عقل نیست، هست؟
دلم بدجور هوای محرم کرده، شاید به خاطر اینه که نمی تونم برم هیئت، یه جا بود می رفتیم که اونم ازمون گرفتند افتاد شبا! محرم هم نمی شد برم جایی... گاهی با این کنفرانس های نتی خودمونو سرگرم می کنیم اما باز هم...
رمضون امسال خیلی دلگیره، نمی دونم شاید من دل نازک شدم زود می گیره، اما خب می گیره دیگه! قلپ قلپ جلوت آب بخورند، آدامسشونو یه چرخی بدهند بادشم بکنندو بترکونند... این روزا ما که حرمت خیلی چیزا رو زیر پاهامون گذاشتیم، اینم روش!
جمعه ای ظهر شد، یهو یادم افتاد ای دل غافل امروز جمعه بود... مثل خیلی از جمعه های سپری شده از عمرم حتی یادم نبودم منتظرم... چقدر غفلت... خدا به منو امثالم رحم کنه!
همیشه تو زندگیم عاشق یه زمان های خاصی هستم، اون لحظه هایی از زندگی رو که هیچ کس جز خدا کاری نمی تونه بکنه، هیشکی... آخ که انگار نحن اقرب الیه من حبل الورید رو با سرم بهم تزریق می کنند. تا این لحظه ها هم پیش نیاد که کامل یادمون میره معبودی هستو عبدی واسه بندگی...
------------------
هارت: قلب، دل heart
می گن واسه بقیه دعا کنی دعای خودتم مستجاب میشه، منم دعا کنید...
یا زهرا س
"بسم رب المضطر بکربلا"
دلم می خواد بشینی جلوم بغلت کنم بگم که چقدر دوست دارم، دلم می خواد واستم جلوت، این قدر برات درد و دل کنم که دیگه نفسم بالا نیاد، دلم می خواد فقط به روم بخندی، اخم نکنی ، مثل همیشه تا خواستم بگم چقدر تو خوب بودی و من چقدر بهت بد کردم بهم بخندیو بگی بیخیال گلم مهم اینه که الان اومدی پیشم داری بام حرف می زنی، دلم می خواد بهم بگی ازت راضی ام، دلم می خواد بهم بگی همون جوری هستی که من دلم می خواد. خدا بشین جلوم کارت دارم...
می گن صدات کنم اجابتم می کنی، خدا از همه بریدم، فرار کردم به طرفت، در حضورت ایستادم بین دو تا دستات... با پریشانی و تضرع، زار می زنم خدا، امید دارم خدا چرا که ان الله علی کل شی قدیر... خدا جون خوب می دونی تو دلم چی میگذره، از ضمیرم آگاهی، هیچ کاریم ازت پنهان نیس. خدا برای حسن عاقبت به تو امید دارم...
می دونی خدا تا حالا به هیشکی نگفتم ذلیلتم، خوارتم، فقیرتم... اما خدای من (مولای یا مولای انت العزیز و انا الذلیل و هل یرحم الذلیل الا العزیز) می دونی خدا ورد زبونم شده خدا بزرگه آخه وقتی مولا علی تو مسجد کوفه بهت می گفت (مولای یا مولای انت الکبیر و انا الصغیر و هل یرحم الصغیر الا الکبیر) آخه دیگه من چی دارم بگم...
خداجونم انگار حس می کنم الان جلوت تعظیم کردم و بهت می گم:
خدا بهت تکیه کردما، خدا حسن توکلم بهت شده مثل یه سایبون بالا سرم که هیچ ما سوی الله ای از پسش بر نمی آد، آخه خدا تو پشتم نباشی کی می خواد ساپرتم کنه؟ یکی مثل خودم؟ نباشه بهتره!
خدا گاهی فکر می کنم از چه جنسی هستی فقط به یه چیز می رسم سراسر نور، احسان ، کرم، بخشش، عفو...
مولای من، سرورم، معبود من، آهای خدا... اگه تو منو عفو نکنی کی می خواد منو ببخشه؟ اگر اجلم نزدیک شد و با هیچی نیومدم طرفت چه کنم خدا؟ خدا آخه چه جوری نومید شم ازت وقتی همه ی زندگیم با زیبایی های حسن نظر تو عجین شده...
میگن قیامت یوم تبلی السرائر، همه ی اونایی که پوشوندی از من بر همه آشکار میشه همونا که پیششون تریپ مذهبی در می کردم...آره همونا که...
خدایا با من آن کن که تو را شاید نه آنچه مرا باید، باز هم به خاطر فضل و کرمت به همچو منی که از جهل و نادانی در لجه ی گناه فرو رفته ام رحم کن، پروردگارم، مهربانم، محبوبم... تو در دار دنیا گناهانم را از تمام خلق پنهان داشتی و حال آنکه من در آخرت به ستاریت از دنیا محتاج ترم... خدا تو دنیا هوامو داشتیو منو جلو بنده های صالحت ضایع نکردی پس روز قیامت هم مرا در حضور جمیع خلایق مفتضح نکن
خدا، میگما اون دنیا منم می بینمت؟ منم به لقائت می رسم؟ الان حتی نمی فهمم این لقا یعنی چی که بخوام به زبون بیارمو طلب کنم...
خدایا جود و بخششت بساط آرزوی مرا گسترده و عفو تو بهتر از عمل من است، ای خدا پس آن روزیکه میان بندگانت حکم می کنی مرا به به لقا خود شاد گردان، ای کریم ترین کسیکه که گنه کاران از او معذرت طلب می کنند...
مرا حاجت روا می کنی؟
حاجتم را رد مکن و دست طمعم را از درگاهت محروم بر مگردان، ای خدای من هرگز به تو این گمان نمی برم که حاجتی به تو دارم و عمرم را در طلبش فانی کردم باز روا نسازی...
پ.ن: اینی که خوندید ترکیبی از حرف دلم و مناجات شعبانیه بود، ماه مناجات شعبانیه خونا هم تموم شد...نگرانم چشامو وا کنم و چند روز دیگه بنویسم: رمضان الوداع برو اگه سال بعد زنده موندم شاید یه کاری کردم واست!
پ.ن: نوای وبلاگ رو گوش بدید... به یه بار گوش دادن می ارزه، من که خوشم اومد... یابن الحسن ماه رمضون امسالمونم بی تو شروع کردیم آقا... ماه رمضان آمد و دلدار نیامد...
پ.ن: التماس دعا... یا کاشف الکرب عن وجه الحسین... اکشف کربی...دعا... دعا... دعا...
یا زهرا (س)
تمام شد.. غرب هم تمام شد مثل خیلی چیزای خوب دیگه خیلی چیزا....
بسم رب الشهدا
یکی از قشنگ ترین روز های زندگیم بود...
صبح، زیارت امامزاده اسحاق: حس و حال قشنگی داشت... دعای عهد ...
جبهه روح الله: فلانی – بله – برای اینکه به منطقه برسیم باید یه مسافتی رو پیاده بریم – خب؟ - بابا بجنب یه چی آماده کن بذاریم بچه ها گوش کنند که می طلبه...- چی باشه؟- راجع به امام زمان... آره راجع به امام زمان باید می بود... هوای گرم، آفتاب تو سرت ، بالای تپه، سنگر های دست نخورده، سکوت، آرامش، تک و تنها رها شدی تو یه سنگر خودتو خودت... جدا از بقیه و نجوا... یادش به خیر...
اسکان موقتی تا ظهر: چرا حرکت نمی کنیم؟ بابا چه قدر استراحت می کنیم اینجا؟ از شما بعیده ها... – باید بچه ها استراحت کنند، برنامه ی عصر و شب سنگینه...
بازی دراز: پدری که جلوی چشمانش فرزندش شهید شد، فرزند رشیدش با یه عالمه آرزو اما پدر بعد از دو روز دوباره برگشت به قتلگاه پسر... مادری که هر سال به امید یافتن پسر از کرج می آمد و ارتفاعات را بالا می رفت.... پدری که در خواب محل شهادت فرزندش را به او اطلاع داده بودند و خود آمد و فرزند شهیدش را بر شانه گرفت و ...نزدیک ترین محل به دو پایتخت هم بغداد و هم تهران... همانند جنوب پا برهنه بالا رفتن نه رو خاک رو کوه... آل یاسین... دعوای بچه ها سر بلند کردن بلندگوی سنگین، انگاری ایثار شهدا اونا رو گرفته بود، بی خود نبود جا پای شهدا گذاشتن...نوای زیارت عاشورا...
شب، پادگان ابوذر: کپی پیستی از دو کوهه... منتها بی حسینیه شهید همت... بدون حوض...
رزم شب: به بابا برنامه سنگینتون این بود؟ کم کم صدای زمزمه میاد، یکی می گه دعای کمیل داریم، یکی می گه امشب لیله الرغائب... یکی هم اون وسطا گفت بچه ها آماده شید داریم بعد از شام می ریم رزم شب... رزم شب... سوار بر کامیون درست مثل همون ها که تو فیلما نشون می ده... سوار و پیاده شدن با نردبان! رمز عملیات: یا علی ابن ابیطالب... تاریکی مطلق...سنگ های بزرگ نه تخته سنگ جلوی پات... شب آرزو ها در دل شب در پادگان ابوذر... چه شبی بود....
صبح در پادگان ابوذر: واقعا مرز خسروی نمی ریم؟ نه وقت نیست... وقت هست لیاقت نیست...
تنگه ی مرصاد: منافقین کوردل! نامردی... پستی ... شهید صیاد و غم نبودن امثال او...
تهران...!
التماس دعا...
یا زهرا (س)
سفرنامه ی غرب: پاوه. دکتر چمران. امام روح الله. آزادی...
"بسم رب الشهدا"
شب را در دانشگاه پیام نور پاوه گذراندیم.
در نگاه اول شبیه جنوب است چه خود یادمان چه آدم هایی که ایستاده اند و با شربت از میهمانانشان پذیرایی می کنند،
اما کمی که تیز باشی به سادگی تفاوت پاوه را در می یابی، آرام آرام از پله ها بالا می روی فانوس های روی پله ها با سربند های یا زهرا یا ابولفضل یا اباصالح المهدی.... روی پله ها نظرت را به خود جلب می کند،
بالاخره می رسی، فقط از بودن شهید همت و دکتر چمران و ...در اینجا می دانی که ناگاه شهدا نظرت را به خودشان جلب می کند...آری مزار تعداد زیادی از شهدا در وسط محوطه...
روبرو سنگری است و مقابلش نوشته شده است: دو رکعت نماز عشق...
دور تا دور عکس شهیدان کردی بومی و غیر کردی...همه ی بچه ها با دیدن مزار شهدا حالشان دگرگون بود، انگار اصلا در این دنیا نبودند که صدای مردی با این پیام " خانم ها این طرف بنشینید راوی می خواهد صحبت کند" همه را از جایشان بلند کرد...
اینجا، پاوه 100 درصد سنی نشین است. حدود 1200نفر از کومله ها و دموکرات ها آمده بودند بالای غار قوری قلعه (نزدیکی پاوه)برای مذاکره با دکتر چمران و مشخص شدن وضعیتشان. قرار بر این بوده است که دکتر برای صحبت پیش آنها برود اما تصمیم آنها خیلی زود عوض می شود و با تعداد زیادشان عزمشان را برای گرفتن پاوه جزم می کنند. من چون با لباس کردی بودم و آنها متوجه پاسدار بودنم نمی شدند هنگامی که به عنوان رهگذر به محل اسکانشان می روم و از تجمعشان می پرسم، بازگو می کنند که قصد حمله به پاوه را دارند... سریع جریان را به دکتر خبر دادم و دکتر با چند نفر به محل اسکانشان رفت و آنها گفتند خودتان تسلیم شوید. آنها 1200 نفر بودند و بچه های پاوه 100 نفر (رزمنده ها به خانه های مردم رفته بودند و به آنها گفته بودند اگر برای ایران نمی جنگید برای دفاع از ناموس خود بیایید که آنها در پاسخ می گویند ما برای دفاع از انقلاب و وطنمان و ناموسمان می جنگیم...و با اضافه شدن محلی ها حدود 140 نفر بودند!) دموکرات ها هم برای نشان دادن قدرت شان به بیمارستان پاوه حمله کرده بودند و همه را قتل عام... دکتر از آنها می خواهد که تا صبح به آنها مهلت دهند.
همه ناراحتن، دولت بنی صدر است و هیچ پیامی از آنها به دولت نمی رسد اگر هم می رسد کسی کاری برای کمک به آنها نمی کند نه نیرو دارند و نه مهمات ... تا این که دکتر از طریقی پیامی را به برادرش می فرستد و از او می خواهد تا آن پیام را به دفتر امام و به دست خود امام برساند.متن پیام: "پاوه در محاصره است، نیرو نداریم، مهمات نداریم، کسی با ما همکاری نمی کند، پاوه دارد سقوط می کند، اگر تا فردا صبح نیرو به اینجا نرسد پاوه سقوط می کند، وضعیت اینجا خیلی بد است و..." هنگامی که پیام به دست امام می رسد، امام این متن را ایراد می کنند: "تعدادی از رزمنده ها در اطراف ایران دچار مشکل شده اند، نیرو و مهمات ندارند، من به شما فرصت می دهم تا فردا صبح همه ی نیرو و مهمات لازم به آنجا فرستاده شود به همه ی نقاط مرزی که نیرو نیاز دارند... هر اتفاقی بیفتد من شما رو مسئول می دانم..." به محض اینکه پیام امام از رادیو پخش می شود دموکرات ها پاوه را ترک می کنند...
بعد از پاوه به غار قوری قلعه که بزرگترین غار آسیا می باشد رفتیم، واقعا زیبا بود، مانند علیصدر راهش باز نبود که قابل عبور باشد فقط محققان می توانستند بروند... از آنجا هم به سمت سر پل ذهاب حرکت کردیم. در راه در محلی توقف کردیم، محل شهادت شهید شیرودی بود...شب را در خانه ی امام جمعه ی شهر سر پل ذهاب با آب دوغ خیار سپری کردیم. بچه ها از خستگی افتاده بودند به بازی اونم اسم فامیل! بازی از حرف ک بود، یکی از بچه ها اشیا را نوشته بود: کومله پلاستیکی! روی بخاری خاک گرفته نوشته بودند کومله... در راه که اوتوبوس ها خراب شده بودند می گفتند کومله ها لای چرخ های اوتوبوس گیر کرده اند...
پ.ن: لینک متنی که امام فرستادند(برای من خیلی زیبا و صلابت سخن گیرا بود...) http://yaranenaab.persiangig.com/image/pave.link.matneemam.JPG
پ.ن: التماس دعا
یا زهرا (س)
ته ته(tateh) - اداامه ی سفرنامه ی غرب
بسم رب الشهدا
ارتفاعات ته ته
این ارتفاعات و صخره ای بودنشان را می بینید؟ بچه های ما باید تابستان و زمستان از این ارتفاعات بالا می رفتند نه دست خالی! هر کدام با کوله هایی پر، تسلیحات و غذا و آب برای رزمنده ها می بردند، اینجا همه چیز جیره بندی بود، تابستان ها از گرمی شدید و کمی آب، بچه ها ماه ها حمام نمی توانستند بروند و باید بالای ارتفاعات می مانند، زمستان ها 6 تا 7 متر برف روی این صخره ها می نشست و بچه ها از بالا سر می خوردند و میومدند پایین اما برای بالا رفتن... بچه ها بالای این ارتفاعات برف ها را آب می کردند و هم برای آشامیدن و غذا از همون استفاده می کردند، یه بار قار بود هلی کوپتر سوخت به بالای ارتفاعات ببره اما خلبان قبو نکرد، حاج احمد گفت باشه. وقتی خلبان پیاده می شه رزمنده ها سرگرمش می کنند و بچه ها دوباره سوخت ها رو بار می زنند و با غذا ها روشونو می پوشونند... وقتی خلبان به بالا می رسند به او می گویند می دونی بار هلی کوپترت چی بود؟؟؟....
از این جا به بعد رو اتوبوس ها نمی تونستند ما رو ببرند، سوار مینی بوس شدیم و از راهی که به تازگی ساخته بودند و هنوز درحال ساخت بود بالا رفتیم. همیشه از ارتفاع می ترسیدم یه چی فراتر از ترس! اما نمی دونم چرا هرچی بالاتر می رفتیم بیشتر به پایین چشم می دوختم.. خیره ی شکوه و عظمت منطقه شده بودم... چه قدر زیبا بود، رسیدیم. از ارتفاعات بالا رفتیم. رسیدیم به ته ایران شاید به خاطر همین بهش می گفتن ته ته. روبرومون عراق بود... حکیم کمی از مختصات منطقه گفت، جنوب یه جوری بود با این مختصات ها خیلی حال نمی کردم اما این جا ابهتی داشت و شکوهی که آدمی را مجذوب خودش می کرد... عملیت در این چنین مناطقی... اووه ...
ماموستا
ماموستا(روحانی اهل تسنن)مشغول صحبت شد، با خودم گفتم باز هم...؟؟ ماموستا گفت... اینجا با حاج احمد عملیات های سختی داشتیم، اون ارتفاعات مین گذاری شده است و هنوز هم کسی پاکشان نکرده و اجساد بچه های ما آنجاست... سخنی گفت که دلم تکان خورد: درست است که ما سنی هستیم اما ما شافعی هستیم، ما به اهل بیت محبت داریم، حسین علیه السلام رو دوست داریم.... همه ی رزمنده ها چه شیعه و چه سنی شب عملیات روضه می خوندیم و سینه می زدیم... ما هم حسین علیه السلام رو دوست داریم ما هم عاشق علی ابن موسی الرضا علیه السلام هستیم... بعد از اتمام صحبت های ماموستا روحانی که باهامون بودنهد روضه خوندند و دل بچه ها رو... بالای کوه بود ذکر یا حسین بچه ها خدا خدا کردنا...
کرمانشاه و پاوه
جاده بسته است شما حق ندارید بروید... یعنی چی جاده بسته است؟ همینی که گفتم اگه رفتید و هر اتفاقی افتاد پای خودتان است... در راه پاوه ایم و این سخنانی است که شنیدنشان دلمان را به درد آورد. غرب بیاییم و پاوه نریم؟؟؟ با هر تلاشی بود مینی بوس ها حرکت کردند اما چندی بعد با جاده ی بسته شده روبرو شدیم... جاده را با سنگ بسته بودند که از کوه ... خودمونیم من که باورم نشد این ها اتفاقی بوده و ... حاجی افروز سوار سوار موتور شدند و چند لحظه ی بعد لودری برای صاف کردن جاده... بالاخره حرکت کردیم به سمت پاوه... همه جا حس و حال شهید همت رو داشت... آخه داشتیم می رفتیم پاوه.... شب را در دانشگاه پیام نور پاوه خوابیدیم....
پ.ن: عیدتون مبارک، اللهم عجل لولیک الفرج
پ.ن: دیروز وبلاگ ما هم یه ساله شد!
یا زهرا (س)
"بسم رب الشهدا"
3شنبه 18 تیر ماه 87
دزلی
دیگه داد راننده اتوبوس ها در اومده، چرا هیچی به ما نمی دید؟ چرا حواستون به این که ما هم باید بخوابیم نیست... نمی دونم چرا بچه های ما اینجوری بودند، حتما بازم اونی که دلیلشو نمی فهمه منم و الا مشکلی نیست! حاج آقا افروز اومدند مشغول صحبت شدند، خیلی یادم نیست چی گفتند چون جز من بقیه هم خواب بودند! کاری کردیم که دیگه نیومدند تو اتوبوسمون(دو نقطه دی!) پیلده که شدیم، گفتند اینجا دزلی است... جدی جدی ما اومده بودیم دزلی. همونی که از عملیات سختش تو کتابی خونده بودم، عملیات لا یمکنی که به خاطر کوهستانی بودن منطقه انجام شده بود. باز هم حکیم با دستانش حرکت رزمنده ها رو نشون می داد می گفت بچه های ما از اینجا رفتند اونجا از اون ارتفاعات اومدند پایین بعد... خدایی بعد مسافتی که ازش صحبت می کرد فوق العاده زیاد بود آما انگار دو قدم بیش نبوده است... در آن گرما...و در آخر هم باز از حاج احمد سخن راند.
باغ شهید صالحی
هنوز صبحونه بهمون نداده بودند که ما رو سوار اتوبوس ها کردند، رسیدیم به یک باغ بسیار بزرگ و سرسبز، حکیم: آقای خامنه ای امده بودند اینجا، آن زمان حاج احمد فرمانده ی کل اینجا بودند. آقا می خواستند برگردند که حاج احمد رو به ایشون می کنند و می گویند، شما به اجازه ی چه کسی آمدید و حال دارید با اجازه ی چه کسی می روید؟ شما فعلا در همین باغ می مانید، من فرمانده ی اینجام و وقتی می گویم حق ندارید بروید یعنی نباید بروید، چند لحظه ای نمی گذرد که درست در همان مکانی که قرارا بود برای بازگشت به تهران از آن بروند بمبی منفجر می شود و تیر اندازی و....
خانمی اومدند وبا گرمی خاصی مشغول صحبت شدند و از سفر اخیر آقا به این منطقه گفتند... مردی هم با لباس کردی در سویی مشغول صحبت شد با دلی پر از درد و ...از 6 ماه اسارتش در الرمادی می گوید، الرمادی که کم از ابوغریب ندارد! از شکنجه های ممتدی که از صبح شروع و تا شب...از شهید ابوترابی می گوید که عراقی ها از شکنجه ی او خسته سدند و وقتی یکی از آنها به گوشه ای برای استراحت می نشیند ایشون شلاق رو بر میداره و می گه بلند شو بزن و الا توبیخ می شی... از آن پس آن عراقی به دیوار می زند و از او می خواهد که تنها سر و صدا کند...
راستی این خانم و آقا سنی بودند.
راهی ته ته می شویم...
یا زهرا س
ساعت ?? صبح ?/?/?? :مادر و داداش ?? ساله فوت کردن و برادر زاده تو کماست ...
نمی دونم چی بگم، هیچی ندارم بگم جز ناراحتی، غم وجودم رو گرفته و چشمانمان بارانی... یا علی ابن موسی الرضا... حرفی نیست جز زمزمه ی الهی رضا برضائک... صبرا ....
خداوندا بهشون صبر بده....
http://montazer-kochak.persianblog.ir/
وبلاگ منتظر کوچک:
سلام
روز آخر اردوی مشهد بود تو اتاق نشسته بودیم ..
من بودم ،محمد بود ، حسین بود ، حامد بود ، رضا بود ، حسام بود ، و ...
می گفتیم و می خندیدیم .
محمد از برادرزادش گفت ،
محمد گفت خونمون که میاد یه 2-3 دوری دور خونه می زنه بعد میاد می شینه و همه خندیدن
شب می خواستیم برگردیم
من به محمد گفتم حالا که خانواده تون اومدن بمون با اونا برگرد ..
ماشین جا نداشت ...
محمد نرفت با اونا .. محمد با ما اومد
خانواده دیروز از مشهد برگشتن ..
تو ی نزدیکی شاهرود ماشینشون چپ می کنه ..
الان مادر بزرگوارشو ، داداشش که 12 سالش می شه و با همین برادرزاده ی شیرینش که ?-? سالشه .. تو حالت اغمائن .. تو حالت کما هستن
فقط بلد بگم دعا کنین .. هر جور که می تونین و بلدین .. هر جور .. فقط دعا کنین
الان من و حسین و حامد و رضا و حسام و ... دیگه چشامون خیسه ، الان فقط از خدا یه چیز می خوایم ..
پ.ن : محمد (حریم یاس ) : www.harimeyas.parsiblog.ir
پ.ن : ما تو زیارت وداع امام رضا خیلی چیزا بهش گفتیم .. خود آقا می دونه
مهدی جان طوفان زده ایم ، به دادمون برس تو رو به جدتون مولامون محمد مصطفی ( صلی الله علیه و آله ) قسم ، به مادرتون زهرا (سلام الله ) ، تو رو به پدرتون رضا (علیه السلام) قسم ، تو رو به عمه ی بزرگوارتون عمه زینب ( سلام الله علیها ) ...
نجاتمون بدین آقا از این مضطری ..
**************
پ. ن ساعت 11 صبح 8/5/87 :مادر و داداش 12 ساله فوت کردن و برادر زاده تو کماست ...
دوستان مطلبی که در پست قبل گفته شد پابرجاست، برای شادی روح عزیزان از دست رفته و طلب صبر برای بازماندگان... هرکی هست بسم الله...منتظر اعلام جز ها هستیم
اینجا در نظرات جز ها را اعلام کنید، جز های 30 و 8و 9 و 10 و 18 رو عزیزان لطف کرده اند
پ.ن: امشب راهی مشهدم.... حلال کنید و دعا کنید بهره ای ببریم...نایب الزیاره ی همه ی دوستان خواهم بود با دلی غمگین و .....یا علی ابن موسی الرضا...
یا زهرا س
باید به روز می کردم اما ......دوستان خواش می کنم دعا بفرمایید...
بسم رب الشهدا
باید به روز می کردم اما ......
:::::::::::::::::::::::::::یا من اسمه دواء و ذکره شفاء::::::::::::::::::::::::
با عرض سلام خدمت دوستان گرامی
متاسفانه ساعتی پیش با خبر شدیم خانواده برادر عزیزمان محمد کمالی( وبلاگ حریم یاس) در راه برگشت از مشهد مقدس دچار سانحه شدند و الان مادر گرامیشان به همراه برادر 12 ساله و خواهرزاده 5 سالشون در کما هستند.
عاجزانه تقاضامندیم برای سلامتی خانواده این دوست و برادرعزیزمان دعا بفرمایین.
دست به دعا بر می داریم و از خداوند متعال، شفای همه مریضای اسلام و مخصوصا خانواده آقای کمالی را خواستاریم.
«امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء»
وبلاگ (حریم یاس) http://www.harimeyas.ir
بدین منظور و با توجه به این موضوع که برکت دعاهای دسته جمعی به مراتب بیشتر است و موجب تسلی دل و اطمینان خاطر هرچه بیشتر برادرمان خواهد شد اقدام به برگزاری ختم قرآن و صلوات دسته جمعی برای بهبود هرچه سریع تر خانواده ی این بزرگوار نموده ایم، دوستان لطف کنند با نیت سلامتی امام زمان و بهبود حال خانواده ی آقای کمالی آمادگی خود را با گذاشتن نظر در قسمت نظرات وبلاگ یاران ناب (www.yaranenab.ir) اعلام کنند تا جزئی که باید بخوانند به آنها اطلاع داده شود.
علاوه بر این با مدد دوستان بر آن شدیم که فردا یعنی 27 رجب ( چهارشنبه 9مرداد) در هنگام اذان مغرب با قرائت دعای فرج و ختم 313 صلوات برای سلامتی امام زمان(عج) و خانواده ی آقای کمالی همه با هم دست به دعا برداریم، انشالله که به زودی زود خبر سلامتی ایشان را دریافت کنیم. انشالله
دوستان لطفا سریع تر خبر دهید. تا ختم قرآن را آغاز کنیم.
توکل به خدا- یا زهرا س