ما و نمگ گیر شدنمون... ما مهمون نوازی خانواده های شهدایی که سنی.



بسم رب الشهدا

راستش تو این سفر بچه ها به طور مداوم گرسنه بودند، چیز درست حسابی نمی خوردیم، یا بهمون نمی دادند یا به خاطر پیچ و خم های زیاد جاده، بچه ها نمی تونستند چیزی بخورند، عطش وصف ناپذیر همیشگی رو هم بهش اضافه کنید. تو همین حال گفتن که قرار است خانه ی دو شهید برویم... همه صداشون در اومد. فاطره(یکی از رفقا یا به قول خودش سید اولاد پیغمبر) گفت غصه نخورید الان می ریم خونه ی شهید، مادر شهید یه قاچ هندوانه بهمون می ده حالتون جا می آد، همه بهش گفتند برو بابا... دلت خوشه حاجی!

رسیدیم به خانه ی شهید اول، خانه ای محقر و بسیار ساده.. پسرشان داراب مشغول صحبت شد، دردهای بسیاری داشت از کم محلی مسئولین، از طعنه های هم محلی ها، از پدر، از عمو و 18 شهیدی که ایل و تبارشان داده اند، از ادعای جالبش که سه دانگ ایران به نام آنهاست...

نوبت خانه ی شهید دوم شد، حکیم گفت اگه عجله کنید خانه ی شهید دیگری هم می رویم! هر کدوم از بچه ها رنگ چهره اش به یکی از رنگ های رنگین کمان در آمد... نیلی، آبی، سرخ، ارغوانی... رسیدیم به خانه شهید، متاسفانه اسم شهید را به یاد نمی آورم شاید مدنی فر یا ارجمندی... خانم خانه با کل بچه ها که حدود 90 نفری می شدیم سلام احوالپرسی کرد، گرمی صاحب خانه همه را مجذوب خودشان کرده بود، مرد خانه از پدرش گفت، پدرش همیشه آماده ی رزم بوده ... سمت راست پیراهنش عکس امام و در سمت چپ عکس آقا... از گرمی صاحب خونه خستگی داشت از جانمون خارج می شد که خنده ی فاطره نظرم رو جلب کرد... هندوانه... جای شما خالی، بچه ها این قدر در ان خانه احساس راحتی می کردند که هیچ کس حاضر به ترک خانه نمی شد، گفتند باید برویم... که ناگهان مرد برخواست و رفت جلوی در، گفت محال است بگذارم بروید، باید شام بمانید.. فکر کنید؟ 90 نفر آنجا بودیم هرچه داشتند جلوی ما گذاشته بودند و باز هم راضی به رفتن ما نمی شدند... واقعا مهربانی و مهمان نوازی وصف ناپذیری داشتند، یه موقع هایی هست طرف داره تعارف... اما یه ذره در حرفاشون و مهمان نوازی شون ریا نبود...بالاخره حکیم راضی شان کرد که ما برویم خانه ی شهید بعدی، دیگه خوشحال بودیم و با شوق تمام منتظر خانه ی بعدی بودیم، اصلا انگار نه انگار که از خستگی...

نزدیکای خانه ی شهید دوباره سید گفت: آب پرتغال و آجیل می خوام همه بهش گفتند: دیگه داری خودتو... تو اتوبوس حکیم گفت: این شهیدی که می رویم خانه اش: قبل از شهادتش شیعه می شود اما به خاطر تقیه و... خانواده اش خبر ندارند... بهت زده وارد خانه شدیم. مادر و فرزندانش از ما استقبال کردند، مادر خیلی با همه مان گرم گرفت، مهربان بود و خوشحال از این که به آنها سر زده ایم، پسر بزرگ خانواده دکتر بود از دانشگاه شهید بهشتی، شاید بی انصافی باشه اما با خودم گفتم خب سهمیه داشته است که در همان حین حکیم گفت دکتر از سهمیه اش استفاده نکرده است....(اگر هم استفاده کرده بود حقش بوده است...) ما خانه ی یک خانواده ی سنی بودیم، اما محال بود اگر از قبل می دانستی متوجه شوی. آنها گرم بودند و ما را مثل خودشان می دیدند، یاد سوالی افتادم که یه سال پیش یه بنده خدایی از من پرسیده بود."خانه ی یه خانم سنی بودیم و خانم خانه نان برایمان آورده بود، خودش پخته بود... اون بنده خدا پرسید: اینا سنی اند خوردن مالشان مشکلی ندارد؟؟؟!!!!" و حال من چه دارم می بینم، آنها بی توجه به این که ما شیعه هستیم، هرچه دارند می آورند و آنقدر گرم هستند که دلت نمی خواهد آنجا را ترک کنی... راستی در این خانه شهید مادر شهید ابتدا برای هر 90 نفر ما شربت پرتغال و بعد هم آجیل آورد... فکر می کنم بتونید حدس بزنید چه بلایی سر سید آوردیم... با دیدن آب پرتغال ها همه به حدی مشغول شدند که صدای هم زدن شربت ها از صدای پسر خانه که مشغول صحبت بود بالا رفت و ناگهان جمعیت منفجر شد...

باز هم می گویم آنها سنی بودند... همان ها که تا قبل از این سفر آنها را بی ارزش می پنداشتم، اما آنها خیلی بهتر از بعضی از شیعه نماها بودند...

دیگه کم کم از رو رفتیم و راضی به ترک خانه ی آن بزرگواران شدیم...

شب برای خواب گفتند باید از این کوه بالا بروید، ساک هایتان را تویوتا می آورد، شب بود، کوه بود... خستگی.. تشنگی... وقتی به بالا رسیدیم، کمی و فقط کمی از رنجی که رزمنده ها کشیده اند را درک کردیم.. آنها با کوله های سنگین و ما با فراق بال، آنها زیر تیر دشمنان و ما با آرامش، آنها با خستگی که با خستگی ما قابل مقایسه نبود و ما...، زمین پر از خار بود... آنجا حتی عقرب بود و پشه هایی که از روی لباس نیش می زدند...

 صبح در محل اسکان شب دوم

جالب است، صبح که می خواستیم برگردیم ما را از یه جاده ی صاف آوردند... گفتند می خواستیم تنها کمی مزه ی آن دوران را بچشید...                                                  

یا زهرا (س)




شهید عشق است . شیعه یا سنی نمی شناسد....



بسم رب الشهدا

مسیر...

مرز باشماق و پنج مین

یه دشت وسیع بود، دور تا دورش کوه بود و گوشه ای هم کامیون های بار که فکر می کنم بارشون سوخت و نفت بود...

باشماق و کامیون هایش...

 حکیم شروع به صحبت کرد: پشت این کوه ها پنج مین است، ضد انقلاب ها اهالی این روستا رو تهدید می کنند... آنها هم تسلیم می شوند وقتی حاج احمد به روستا میاد و روستا رو از شر کومله ها و... خالی می کند روحانی شهر را می آورد و به او می گوید لباسهایت را در بیاور، یک سیلی به او می زند و با خشم می گوید: چطور می خواهی جواب خدا را بدهی؟... و به آنها می آموزد که وظیفه ی آنها چیز دیگری بوده است نه... از رزمنده هایی گفت که اینجا پس از مجروحیت و شهادت همراه با بار قاطر به عقب بر می گرداندند تا ضد انقلاب ها متوجه نشوند... از عملیات های پی در پی و تشنگی و گرمای طاقت فرسای این منطقه...

مریوان

دریاچه ی مریوان منظره اش فوق العاده زیبا و دل انگیز است. بچه ها گفتند بعد ناهار مهمون داریم اما برای سورپرایز! نگفتن چه کسی قراره بیاد. با مهر های قاچاقی مون نماز رو  خوندیم.

مهرهای ....

  تو محوطه مشغول ناهار شدیم که سرم آویزان به درخت توجهم را به خودش جلب کرد... یکی از رفقا حالش بد شده بود... با خودم گفتم ایراد نداره، سفر، سفر عشقه دیگه اینا معنی نداره... منتها بنده خدا تا آخر سفر یه هفت هشت تایی از این شیرینی های سفر رو نوش جان کرد!

زریوار

و اما مهمان ما

من دختر شهید بارنامه، از همرزم های حاج احمد و از موسسین پیشمرگان کرد مسلمان.... هستم. کومله ها و ضد انقلاب ها پدرم را در سال 83 از پشت به رگبار بستند و او را در حالی که در مزرعه کار می کرد به شهادت رساندند... بچه ها از او می پرسند مگر پدرت هم اکنون هم فعالیتی داشته؟ و دختر در پاسخ می گوید.. او سعی در بازگرداندن و به راه آوردن اعضای آنها داشت و در خیلی از موارد هم موفق شده بود... بغض زمان جنگ و کینه ی حال... زبان شیرین کردی دختر همگی را جذب کرد... و او باز هم از پدرش گفت اما صدایش می لرزید و با لحنی سرشار از غم بی پدری... بعد از صحبت هایش یکی از رفقا رفت سراغش... انگار به دنبال جوابی برای سوالش می گشت... از دخترک پرسید: ببخشید یه سوالی داشتم، برای شما سخت نیست؟ بارنامه گفت: چه چیزی؟ این که شما شیعه هستید و در مقابل این همه سنی زندگی می کنید... چه جوری می توانید تحمل....؟ که ناگاه بارنامه گفت: من سنی هستم.... بچه ها باز هم پوشش دادند. اما به راستی شهید بارنامه، هم رزم حاج احمد... کسی که فداکاری هایش زبان زد خاص و عام بود سنی بود و او هم مانند همه شهدای شیعه، دلاور و شیر مردی برای ما هست و خواهد بود... ما همه مسلمانیم...

زریوار

از زریوار خارج شدیم و به سمت شهر مریوان حرکت کردیم....

زریوار

پ.ن: امیدوارم حق مطلب ادا شده باشه... و مطالب به درستی بیان شده باشه...

پ.ن: برام دعا کنید... این روزا فقط محتاج دعای شما هستم...

پ.ن: الهی رضا برضاک... صبرا علی طاعتک...

یا زهرا (س) 




نگل و رزگاران!



بسم رب الشهدا

رسیدیم روستای نگل، مسجدی آنجاست که اولین قران خطی در آنجا قرار دارد...

نگل

وارد روستا شدیم، هم ما به مردان و زنان کردی زل زده بودیم هم آنها به ما. همچنان از کردی ها به شدت می ترسیدم... انگار هر آن قراره به ما حمله کنند!!!!!!وارد مسجد شدیم... از پاشویه های محل وضو فهمیدیم که اینجا هم مال ما بچه شیعه ها نیست... اسم عمر و ابوبکر و عثمان و مولی الموحدین  روی دیوار مسجد چشمانمان را خیره کرد. مردی مشغول صحبت بود: چهار قرآن خطی در جهان داریم که توسط حضرت عثمان! جمع آوری شده است... یکی از بچه ها از عمر سوالی کرد، مرد با چهره بر افروخته گفت خانم نگو عمر گناه دارد حضرت عمر! حواسم نبود عکسی که انداختم با فلاش بود... مرد با تمام وجودش مرا دعوا کرد! هنوز صدای دادش تو گوشمه!به روی خودم نیاوردم اما از درون.... نگل-قران  خطی

مسئولمون مدام می گفت بچه ها حواستون باشه چیزی نگیدا! وقتی وقت رفتن بود همین مسئول گفت: بچه ها یا علی حرکت می کنیم... که بچه ها سریع پوشش دادند... آخه مسئول جان مگه میشه بی ذکر علی کاری کرد؟ مگه میشه بی مدد مولا از جات بلند شی؟ ذکر علی عباده...

نظرآباد..

نمی دونستیم کجا داریم می ریم.... تا اینکه وسط جاده می ایستیم... این جا نظر آباد است و مال طایفه ی عثمان نقشبندی و حزب رزگاران(رستگاران)که آداب و رسوم خاص خود را دارن ، قمه می زنند و کار های وحشتناک می کنند، هنوز هم....

نظرآباد

حکیم (آقای حکیم سوری، راوی که همراه ما بودند) به زحمت صحبت می گوید، انگار یاد رفیقانش افتاده است... بالاخره شروع می کند... آری او می گوید... از کمین هایی که رزمنده ها از کومله ها و ضد انقلاب ها در اینجا خوردند، از حاج احمد و درایتش... از پاسدارانی که زنده زنده آنها را مثله(گوش تا گوش بریدن، تکه تکه کردن، قصابی کردن...) کرده بودند و  پوستشان را کنده بودند، از پاسداری که چشمانش را در آورده بودند، از دو پاسداری گفت که یکی فرار می کند اما دیگری را اسیر می کنند، تا گردن او را دفن می کنند و بعد سر و صورتش را ماده ی شیرینی می زنند و او را رها می کنند... بعد دو روز می آیند و به او که دیگر رمقی برایش نمانده تیر خلاص را می زنند... اما پسران عثمان هنوز در این جا هستند و به دنبال اراضی پدر!

حکیم دل پری از آنجا داشت، یاران نابی را آنجا از دست داده بودند، رفقای عزیزش را اینجا به بدترین وضع بدرود گفته بودند...

نظرآباد

پ.ن: دوستان گفتند هر روز به روز بشه مطالب شهید میشه... ما هم طاعت امر می کنیم... اما زود به زود به روز می کنم.

پ.ن: دعام کنید..

یا زهرا س




روز دوم و باشگاه افسران...



بسم رب الشهدا

2شنبه 17 تیر سال 1387

جالبی این سفر اینجاست که بر خلاف جنوب هیچ پیش زمینه ای از جاهایی که قراره ببرنتون نداری، اگه مسئولاتون هم مثل مسئولای ما باشند که حتی خودشون هم نمی دونند کجا قراره بریم و اونجا چه خبره... که دیگه فبها المراد! خب اون بنده خدا ها هم مثل ما دانشجواند دیگه فقط گناهشون این بوده که مسئولیت قبول کردند و مثل من در نرفتند.. بیشتر این سفر رو راوی ها می چرخوندند تا....

با آنکه خیلی دیر خوابم برده بود، اما با صدای اذان از خواب پاشدم شروع کردم به بیدار کردن بچه ها که ناگاه شنیدم "الصلوه خیر من النوم" بی خیال بچه ها شدم و برگشتم ... چند بار موذن اذان گفت و همشون هم مانند قبل بود.. اذان مال ما بچه شیعه ها نبود... بدم اومد... گفتم خوبه والا مملکت بچه شیعه هاست اونوقت ما باید به ساز اونا....اصلا چرا باید اذان اونا پخش بشه و ما همش به گوش باشیم تا بالاخره یکی بیاد بگه الان وقت نماز شماهاست... بیش از پیش از اهل تسنن....

بعد از صبحانه رفتیم باشگاه افسران. مثل جنوب یادمان درست کرده بودند...صدای دعای عهد در آن صبح زود فضا رو خیلی دلچسب کرده بود... به دیوار ها عکس شهید و خاطرات اون زمان و اتفاق هایی که در اون محل افتاده بود رو زده بودند یه کم دیگه که رفتیم رسیدیم به مزار 5 شهید که سه تاشون گمنام بودند... 5تاشون گواه شده بودند و به تو که هیچ کاری واسه این نظام یا نه بهتر بگم حتی واسه خودت نکردی نگاه می کردند... تو هم مثل همیشه جز عرق شرم چیزی برای گفتن نداری.... صدای حاج سعید دلتو تکون می ده... "من کیم .. جامانده ای از راه دور.." آره شهدا منم همونی که می گم شهادت اما کدوم عملم مثل شماهاست؟؟؟ آره شهدا منم همونی که از راه دوری اومدم به امید اینکه یه چیزی گیرم بیاد... چیزی تو کاسم می ذارید....؟؟؟

راوی شروع به صحبت می کنه...فکر می کنم آقای داوودآبادی بودند. از مظلومیت اونجا گفتند، از اینکه بچه های ما هم از داخلی ها می خوردند هم از عراقی ها.. از شهیدی گفتند که همین جا ضد انقلابی ها سرشو زدند و حالا اون شهید اونجا بودو ...

بچه ها بعد از صحبت های راوی دوباره رفتند سراغ شهدا... سفره ی دلشان را باز کزدند اما این بار با حس و حالی دگر... با درک مظلومیت و غربتشان...و مثل همیشه با شرم و سرافکندگی...

هنوز ظهر نشده است و راهی روستای نگل می شویم...

پ.ن: نمی دونم چرا نمی تونم عکسا رو آپلود کنم ... شرمنده...

پ.ن: یه مشکلی واسم پیش اومده برام دعا کنید...

یا زهرا(س)




روز اول و دیدار...



بسم رب الشهدا

دمدمای صبح است.مامان نیست و پدر خواب است، آرام وسایلم را جمع می کنم و به پدر می گویم که من رفتم. از جا بر میخیزد و مرا بدرقه میکند و مانند همیشه تنها می گوید مراقب خودت باش. سوار آژانس می شوم. دیر نشده اما به راننده می گویم می شود سریع تر بروید؟ دلم می خواهد زودتر از این شهر بروم، احساس می کنم خسته ام خیلی خسته... صدای زنگ موبایل من را به خود می آورد. بله؟ سلام.. علیک سلام.. الهه کجایی؟ نزدیکای رسالتم... خوبه، رسیدی بچه ها رو کنار مزار شهدا جمع کن و زیارت آل یاسین رو دسته جمعی بخونید... چشم. پیاده می شوم، ساک های جلوی سردر دانشگاه من را مطمئن می کند که خواب نیستم و بالاخره.... رفتم بسیج: همه مشغولند... یکی کتاب ها را می بندد یکی تو راهی را یکی بلندگو ها یکی وسایل فرهنگی و....

به وعده ام وفا می کنم، بچه ها رو جمع می کنم پیش شهدای گمنام و مظلوم دانشگاه. شروع می کنیم... سلام علی آل یاسین... السلام علیک حین تصلی و ....قشنگ بود، دلامونو آماده کرد...بیش از پیش ما رو هوایی کرد...

دو تا اتوبوس خواهر بودیم با چند تا از آقایون که از همسران بچه ها بودند واسه کمک و دو تا امدادگر و خانمی که از قم آمده بود و مبلغ بود... راستش تا ایشونو دیدم گفتم خدا رحم کنه تا آخر سفر دو دقه نمی تونیم آروم بشینیم و کارمون در اومده، تو همین فکرا بودم که بلند شدند و با بسم الله شروع به صحبت کردند... با صحبت هاشون بارون کوتاهی از اشک رو مهمون صورت های بچه ها  کردند... از جوونی گفتند که بعد از گناه حسرتش اونو ... از پیامبر گفتند که ایشون مسیری را طی می کردند و به محلی می رسند، از شتر پیاده می شوند و مسیر طولانی را پیاده می روند از ایشون دلیل این عملشونو می پرسند، و ایشون در پاسخ می فرمایند که اینجا محلی بوده است که رزمنده ها برای جنگ آماده می شدند و.... از حضرت زهرا گفتند که دست حسنین رو می گرفتند و به محل هایی که در آن خون مسلمین زمین رو گلگون کرده بود می رفتند...

و حال ما هم راهی سفری بودیم که پیامبر و حضرت زهرا (س) بر قداست آن گواه بودند....

مسیر سفر..

ساعت حدود 10 شب است که می رسیم، سنندج است، مرکز کردستان...اتوبوس شهر را می گردد، می دانستم اهل تسنن در این شهر زیادند، در کل شهر حتی یک خانم چادری هم ندیدم... حتی نمی توانم تصور کنم که در این شهر بتوانم زندگی کنم... هر چیزی عرضه می خواد که ...از اهل تسنن خوشم نمی آید، در تمام مدتی که در سنندج بودیم این حس را داشتم بی آنکه بدانم به این منوال نخواهم ماند و... محل اسکان اردوگاه شهید بروجردی است.سفر طولانی شده و بچه ها خسته، اما نمی دانم چرا با اینکه چند شب است درست حسابی نخوابیدم چه به خاطر امتحانات و چه وسایل جمع کردن... هچ رقمه خوابم نمی برد، از طرفی انتظار می کشیدم، سنندج بودیم و قرار بود یکی از دوستان خوبم رو به همراه فرزندش ببینم، از نیمه شب گذشته است، آمدنش برایم ارزش دارد...او هم مهربانی همشهری هایش را دارد، نمی دونم تا حالا برایتان اتفاق افتاده است یا نه... بعضی ها هستند وقتی آدم می بیندشون بدجوری دل آدم رو هوایی می کنند... از خودش بیزار می شود و بهت زده ی خوبی آنها می شود، یه حدیث هست که دیدار علما... نمی دونم چرا این دوستم رو دیدم خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم... دیدار با ایشون که بهشون می گم آبجی بهم این مجال رو داد که سفرم رو طوری دیگر آغاز کنم... با تفکر به همه چیز.. آدما، زندگی تو شهری که شیعه مثل طلا نایابه، بچه بزرگ کردن تو همچین شهری، اعتماد کردن، تاثیر گذاشتن رو آدما و.... آن قدر در تفکر به سر می بردم که تا ساعت 3 خوابم نبرد...اردوگاه شهید بروجردی

پایان روز اول...

یا زهرا (س)




از یه اردو اومدم اما فقط یه اردو نبود یه دنیا....



 بسم رب الشهدا

سلام

دیروز صبح از سفر اومدم... فوق العاده سفر سنگینی بود فوق العاده.... از همه لحاظ...سفری که اگه نمی گید این حرفا کلیشه ای شده واسه من یه تولد دوباره بود... یه نگاه تازه به زندگی، به آدما، به اهل تسنن، به شهدا، به جنگ، به جبهه، به خدا، به...

باشگاه افسران، سنندج

 سرتون رو درد نمی آرم، خداوند بهم توفیق داد و با بچه ها خوب بسیج دانشگاه رفتم بازدید از مناطق عملیاتی غرب... خیلی با همه ی سفر هام فرق می کرد، گرچه خیلی ها می گفتن جنوب رو بیشتر دوست داشتند اما برای من غرب یه چیز دیگه بود....

شاید یه جوری باشه که هنوز جنوب تموم نشده، سفر نامه نویسی غرب رو شروع کردم...  که با شما موافقم، اما دلم می خواد تا هنوز تو حال و هوای اون موقع هستم و خیلی قاطی زندگی روزمره نشدم بنویسم تا هم واسه خودم بمونه و هم شما استفاده کنید.

انشالله قصد دارم هر روز به روز کنم، از فردا شروع می کنم و به جز 4شنبه و 5شنبه و جمعه که نیستم قول اینو میدم که انشالله هر روز با یه دل نوشته یا سفرنامه یا نکته ای از غرب به روز کنم.

باشگاه افسران، سنندج

این هم  عکس واسه(راستی حدود 600 تا عکس گرفتم، یه نیگا که انداختم بد نشده، انشالله گلچین می کنم و اینجا میگذارم)

تو این ایام خیلی دعام کنید خیلی....

باشگاه افسران، سنندج

یا زهرا (س)

 




شلمچه یعنی...



بسم رب الشهدا

اروند...

اروند رودخانه ایست که دو نهر دجله و فرات به آن میریزد، اروند محل شهادت غواصان ماست(همان ها که ماه ها برای عملیات در اروند تمام سختی ها را به جان خریده بودند، کتاب من قاتل پسرتان هستم را خوانده اید؟)

اروند

 گویی اروند همیشه محل تجلی رشادت ها بوده و خواهد بود...

آن سو را می بینی؟ چند قدم آن طرف تر کربلاست...

شلمچه...

شلمچه سرزمین عشق و ایثار...

 شلمچه

شلمچه یعنی « کربلای پنج و کربلای پنج یعنی امیر حاج امینی....»

شلمچه

شلمچه یعنی «یک غروب دلگیر...»

شلمچه

شلمچه یعنی «در اوج تاریکی و در دل شب گروهی تنها کنار خاکریز ها مست صحبت های آقا سید و حاج آقا یکتا...»

شلمچه

شلمچه یعنی «یه دنیا احساس، یه دنیا مردونگی، یه دنیاعشق...»

شلمچه یعنی «....»

یا زهرا سلام الله علیها




ما بی معرفت نیستیم!



"بسم رب الشهدا"

من: به به، سلام فاطمه جان، خوبی شما؟

فاطمه: سلام. الحمدلله، شما چطوری؟ چی کارا می کنی؟

من: شکر. هیچی مثل همیشه درگیر این تمرینای فیزیکم، حل کردی؟

فاطمه: نه خیلی سخت بود. چند شب هم هست کم خوابیدم، دیگه نشد....

من: چرا خب کم خوابیدی؟ هم اتاقی ها اذیت می کردند؟

فاطمه: نه، واسه این کارای تدفین شهدا.... چهارشنبه شب هم که وداع بود، تا ساعت یک شب پیش شهدا بودیم...

من: چی؟ وداع؟ یعنی چی؟ وداع با کی؟ شهدا؟ چی داری میگی تو؟؟؟

فاطمه: بابا وداع با شهدا دیگه، مگه خبر نداشتی؟! شب قبل از تدفین شهدا رو آوردن تو خیمه ها، تا نیمه شب هم بودند، همه ی بچه ها پیششون بودند و مشغول مناجات...

بی اختیار اشک در چشمانم حلقه می زند، دستانم می لرزد و دلم... می خواهم فریاد بزنم، فغان کنم، فقط بگویم چرا؟ مگر می شود شهدا بی معرفتی کنند؟ یعنی این قدر کم لیاقت بودم؟ اونم این شهدا... شهدایی که قرار است چهار سال با آنها زندگی کنم، شهدایی که هر روز به محض ورود به دانشگاه با سلام به آنها کلاسهایم را آغاز می کنم. با دیدن عکس ها دیگر نمی توانم جلوی خودم را بگیرم... دلم می خواست زودتر بروم خانه، در کمال بی ادبی نمی دانم چرا، اما در دلم گفتم: شهدا خیلی بی معرفتید. با دلی شکسته رفتم سر کلاس... 

شهدای دانشگاه

یک هفته بعد:

-         بچه ها عجله کنید. زود باشید، نماز داره شروع میشه.

-         اینجا کجاست؟

-         اینجا پادگان شهید محمودونده.

وضو گرفتم، نماز را خواندم، نماز عجیبی بود. صدای مناجات اطرافیان من را به خود آورد، سرم را که بالا آوردم متوجه جمعیتی شدم که به دور محوطه ای حلقه زده اند و همگی گرم تماشایندو... بعضی عکس می گیرند، عده ای مشغول نوشتن هستندو بعضی فقط مبهوت مانده اند. نزدیک که رفتم نظاره گر سی شهید تازه تفحص شدم، یکی هم ...

پادگان شهید محمودوند

نشستم، خدای من... سی تا شهید در مقابلم بودند درست همون جایی که نشسته بودم... خیلی برام سخته بنویسم از حس و حال اونجا... وقتی عکسای شهدای دانشگاه رو دیده بودم فقط غبطه خورده بودم و افسوس که دریغا، اما حالا نشستم پیششون و دارم باهاشون صحبت می کنم، مثل خواهرشون واسشون...

آقا سید اومد، برامون صحبت کرد مثل شرهانی... قشنگ و دیوانه کننده... و بعد هم روضه ی مادرم، حضرت زهرا(س). حاضر بودم هرچی دارم بدم اما منو از اونجا بلند نکنن، دلم نمی خواست اونجا رو ترک کنم، تازه پیداشون کرده بودم، آخه چه جوری می تونستم دل بکنم و رهاشون کنم... اما افسوس که هیچگاه نمی شود کاری را کرد که دل بدان فرمان می دهد و باید با آن منزلگه عشق وداع گفت، از آنجا آمدیم اما با یک تفاوت، دلم هنوز هم که هنوز است آنجا جامانده است...

شهدا...

نگو که نمی شناسی                پیمان همسنگر دیروز توست

فقط می تونم بگم شهدا بهم فهموندند که ما بی معرفت نیستیم...

پ.ن: ببخشید که دیر به روز شد، دلایل: امتحانای زیاد، فعالیت های دانشگاهی و غیر دانشگاهی، درگیری...! و از همه مهم تر اینکه واقعا از پادگان محمودوند نوشتن سخت بود...

 

 




افتتاحیه دل نوشته نویسی جنوب!



"بسم رب الشهدا"

سلام!

چندی است که از سفر جنوب بازگشته ایم. سفر بسیار خوبی بود، اون قدر خوب بود که تا مدتها حال و هواش دلهامونو .... .

 قرعه کشی!

طی سفر بر آن شدیم که دل نوشته هامونو از جاهایی که رفتیم بنویسیم. از شرهانی، دوکوهه، طلاییه، فکه، اروند، پادگان محمودوند، دهلاویه، هویزه، فتح المبین، شلمچه و ....

تصویری را هم که در بالا مشاهده می کنید، مربوط به قرعه کشی است که بین خودمون انجام دادیم!

راستی سال نوتون، میلاد پیامبر و امام صادق(ع) بر تمام شیعیان مبارک باشه، انشاالله سالی پر از خیر و برکت برای همه ی دوستان باشه.

"التماس دعا- یا زهرا(س)"




رهسپار وادی عشقم



بسم رب الشهدا

سلام به کربلا، وادی عشق، به نماز شب بسیجی، به پادگان دو عیجی، به کارون، به میدان مین، به موج های اروند، به کربلای 5، به ترکش های سوزان، به مناجات شب بسیجی....

دوکوهه!

تو را با خدا چه عهدی بود که این کرامت نصیبت شد و خاک تو سجده گاه یاران خمینی؟!

می دانم که چقدر دلتنگی، چه پیوندیست بین تو با کربلا؟؟

با من سخن بگو دوکوهه!

از حسینیه همت بخواه که مهر سکوت از لب برگیرد، اینجا حرم راز است و پاسداران این حریم،

"شهدا"

"شهید آوینی"

حتی در باورم هم نمی گنجد که راهی چنین سفری شده ام، نرفته دلتنگ برگشتم. چگونه دل بکنم؟ مثل من شده همانند مثل کسانی که می گویند ندیده عاشقت شدم. می خواهم بروم نقطه ی پرواز شهید حاج امینی، حاج همت، باکری ها، آوینی، چمران،شهبازی و... .

آن قدر خوشحالم که به یاد نمی آورم چندید ساعت است که نخوابیده ام. آن قدر خوشحالم که نمی توانم کلامی بر زبانم جاری کنم. از سویی نگرانم. می ترسم بعد از این همه دوری حال که به وصال رسیده ام نتوانم آنطور که می خواهم باشم. نتوانم بهره ای ببرم و هنگام وداع همانی باشم که بودم. آری نگرانی و خوشحالی در هم آمیخته اند و حسی بس عجیب وجودم را فرا گرفته است. خداوندا کمکم کن...

دوستان دعایم کنید دست خالی باز نگردم

سه صلوات تقدیم به روح پاک امام و شهدا.

السلام علیک یا فاطمه الزهرا(س)

 

 




<   <<   36   37   38      >

Copyright © 2007, Design By HarimeYas.ir