حضور مقام معظم رهبری در دانشگاه علم و صنعت ایران



 

 

مقام معظم رهبری

 

 

حضور مقام معظم رهبری

در دانشگاه علم و صنعت ایران

انشالله سه شنبه 12آذر

 




لبیک اللهم لبیک...



ربی...

سلام

دیروزه حمیده سادات گفت هفته ی دیگه داره میره حج... تمتع... گفتم چه جوری؟ گفت نمی دونم قبلا ثبت نام کردیم تازه فهمیدم اسممون در اومده، من و خواهرم... بماند که چقدر کتک کاری کردیم! اما خیلی بود حتی نمی تونم هضمش کنم...تو 19 سالگی،‏حج اونم از نوع تمتع...عرفه...منا...سعی و صفا...اووووووووووووه.فردا قرعه کشی عمره است، ماها داریم خودمونو می کشیم که اسممون... حالا این نامرد داره میره تمتع...خدا هدایتش کنه بابا!

امروز دحوالارض بود، خوش به حال روزه دارهای این روز، دم افطار ما رو هم یاد کنید، خوبیت داره!

تو نهاد رهبری نگهبان جلوی در همیشه جاش ثابته. شبا که سرش خلوته(تابلو شد همیشه کارم تو دانشگاه طول می کشه؟ دونقطه دی) خلاصه بعد از نماز مغرب که بری نهاد میبینی یکی از دوستاش اومده پیشش داره بهش قرآن خوندن یاد میده و با هم دارند تمرین می کنند... خودمونیم خیلی حال کردم...

برام خیلی دعا کنید خیلی...

یا زهرا س




خدا...



خدایا کمکم کن که به جز تو کسی رو ندارم....

الهی و ربی من لی غیرک...

ادعونی استجب لکم....

خدایا خودت می دونی چقدر ضعیفم....

تنهام نذار....

بدون تو هیچم...هیچ

 




نمی خوام معلم بچه ام چادری باشه!



به نام خدا

سلام

تو پست قبلی گیرمون هدف بود... یه جورایی حلید. با دوستان کل کل کردیم، به جاهای خوبی رسید... فکر می کنم هیچی مثل فکر کردن جواب نمی ده که فعلا تا این امتحانای ما کلکش کنده نشه وقتی نبید.راستی: ممنون بابت نظراتتون.

چند روز پیش تو اتوبوس نشسته بودم. یه مادری با بچه اش که 7 یا 8 سالش بود سوار شد. کم کم گوشم یه چیزایی شنید که چشام چهار تا شد! مادره داشت با بچه اش دعوا می کرد اما نه یه دعوای عادی... خسته شدم از دستت، آشغالِ... نمی دونم، غصه خوردم، نه به خاطر مادره. به خاطر بچه...یه کم بعدش دلم لرزید، از خدا خواستم هیچ وقت اینجوری کم حوصله نشم که با بچه ام یه همچین رفتاری داشته باشم... همین بچه یه کم دیگه که بزرگ شه جلوی همین مامان در میاد و مامانه وقتی به خودش میاد که دیگه حسابی دیره...خدایا یه لحظه به حال خودمون وا نگذارمون...

مامانم معلمه! کلاس اول ابتدایی! با یه سری شاگرد فنچ و کوچول موچول با نمک...معمولا بچه ها خیلی مامانمو دوست دارند، نامه می نویسند،‏وقتی نمی ره گریه می کنند و... به هر نحوی می خوان ابراز احساسات کنند... احساساتی که خیلی پاکه و خودم شخصا جز بی غل و غش ترین احساسا می دونمشون. اما جالبه، امسال تو جشن شکوفه ها یکی از مادرا رفت پیش مدیر و گفت من نمی خوام معلم بچه ام چادری باشه! جالبه نه؟ جالب تر از اون اینه که همون بچه فقط به خاطر اینکه یه روز اونم جشن شکوفه ها تو کلاس مامانم بوده خیلی مامان منو دوست داره...اما خیلی جالب بود واسم : نمی خوام معلم بچه ام چادری باشه!!!

تازگیا زیادی رو آوردم به روزانه نویسی! زین پس سعی می کنم مطالب آموزنده تری بدرجیم...!

الهی مُحرمم کن، مَحرمم کن، آدمم کن...

التماس دعا-یازهراس




هدف



سلام

این روزا نمی دونم چم شده، یه جوری شدم، هی به رو خودم نمیارم اما انگاری یه غمی رو دلمه که هیچ جوری رفع نمی شه، شاید باید برگردم یه سری به نوشته هام از صحبت های فاطمه زهرا رفیق خوبم بزنم، شاید هم زمان دلم رو یه کم آروم کنه... یه جورایی یه حس بی قراری. قبلنا صبرم بیشتر بود... یه مدت می خوام نوشتن رو ببرم به همون تقویم یاران ناب، شاید یه کم اینجوری حالیم شد چه خبره، یه کم گم شدم، تو زندگی، دانشگاهی که خیلی نمی دونم چرا توش حضور دارم، اینکه بعدش قراره چی بشه،‏درگیری با آینده... البته اینم هستا! که هر وقت قراره درس بخونم با این حرفا و فکرا خودمو مشغول می کنم تا از درس فرار کنم. الانم که بازار میان ترما گرمه و ما هم علاف بیکار می چرخیم.اما خدایی گیر کردم! دیگه با حرفای کلیشه ای هم آروم نمی شم... که دارم پیش می رم که برسم به کمال، کی تضمین می کنه این همونیه که باید رفت؟

رفقا دارند تاسوعا عاشورا میرن کربلا، چی بگم... بالاخره ما هم می ریم، نمی تونم با خودم کنار بیام که امام حسین منو نبره... بالاخره که قرار نی هرکی میره کربلا که خوب باشه...آقا جان در هم ببر، یه کوچولو چشمتو ببند یواشکی رد شیم، شاید رو دل سنگی ما هم حرمت تاثیری گذاتشو یه کم آدم شدیم....

پارسال که ثبت نام قرعه کشی عمره دانشجویی بود، هرچی با خودم صحبت کردم که از خدا بخوام نتونستم، نمی دونم، نتونستم بخوام. هیچ جوره یه ذره به اندازه یه پشه هم لیاقتی نمی دیدم که بخوام یه همچین خواسته ی گنده ای رو بخوام. اما امسال اوضام از حال و روز اون پشه بدتر شده! شده شپش یا شایدم بدتر حداقل اون یه سودی واسه درخت ها داره...،امسال اما روم زیاد شده... واقعا دلم می خواد،‏اما می ترسم... فکر کن بری بعد دست خالی برگردی، هیچ فرقی نکرده باشی... بی معرفت بری دست از پا درازتر برگردی... اه... خدا نکنه.

خیلی وقت بود سوار تاکسی نشده بودم، صدای نوار که زیاده معمولا جیزی نمی گم، اما امروز اول صبحی این صداش رو اعصاب ما رژه رفت، آقا خونندهه می خوند که: خدا هم دیگه منو تو رو به نمی تونه برسونه، خدا هم نا امید شده و نمی تونه نیگا نکن که دستم تو دستت نیستو از این صحبتا... طاقتمان تاب شد و گفتیم حاجی ولومو بیار  پایین!همیشه فکر می کنم اگه یکی داره به تو خدمات می ده و در قبالش پول می گیره باید رضایت توو رو جلب کنه، یعنی اگه قیافت داد می زنه که داری اذیت می شی خودت یه کاری واسش بکنی اگه هم می خوای عشق کنی و واست مهم نیست خب مسافر سوار نکن!

دوستان، یه سوال! میشه وقتی نظر میدید هدفتون از زندگی بگید و دقیقا بگید الان در راستای رسیدن به هدفتون دارید چه می کنید؟ یه مددی برسونید. فقط جون من اگه می خواهید حرفای کلیشه ای بزنید بی خیال، من همه ی اونا رو حفظم، یه چی بگید منم حالیم شه!

خیلی دعام کنید خیلی،

مخلصیم- یا زهرا س




بنویسیم ببینیم تهش چی در میاد!



بسم الله

                          سلاااااام

-خیلی وقته نوشتنم نمیاد! الانم همین جوری شروع کردم...

-مشهد که بودم دلم خوش بود و خداحافظی نکردم که انشالله دوباره میرم اما بهمون مجوز ندادندو... شاید هم طلبید! امام رضا رو چه دیدید؟

-این ترم کلاس زبان ترم آخره، اما شده آینه ی دق! نمی گذره که نمی گذره.... از اون جلسه ی اول عناد ما با این قسم زندگیمون شروع شد و تا 18 آذر هم به طول خواهد انجامید! نگید چرا دارم می رم وقتی شده دق که باس خدمتتون بگم از اون اول اینجوری نبود یه زمان هایی عشق می کردیم.... یه استاد داشتیم خانم عندلیب، جفت بچه هاش آمریکا بودند و هستند و خودشم از حدود 60 سال عمرش 75 سالشو آمریکا بود... کانون هم درس می داد... یادمه محرم بود، طبق سنوات پیشین، تف به ریا سرتاپا تریپ مشکی زدیم و رفتیم نشستیم سر کلاس، این بنده خدا که منو می شناخت و با روحیاتم و اینکه کلا تو کار مشکی نیستم آشنا بود یهو درس رو قطع کرد و با یه اندوه عجیبی گفت: has something bad happened to you? Why are you black today? (اتفاق بدی افتاده؟ چرا مشکی پوشیدی؟) گفتم امروز روز اول محرمه... یه کم فکر کرد گفت: آهان. بچه ها گفتند: مهم دله نه ظاهر، گفتم: ظاهر حکایت از درون داره...رنگ رخساره خبر می دهد از سر درون... درست جلسه ی بعدش چیزی دیدم که چشام چهارتا شد، همین میسیز عندلیب ما مشکی پوشیده بود... بچه ها که میشناختنش گفتند چرا استاد...؟ گفت یه چیزایی هست که حتی اگه قبول نداری به خاطر جامعه ات باید بهش احترام بذاری منم عشق کردم که به احترام محرم مشکی بپوشم...

آره اون زمانا کلاس زبان ما اینجوری بود، می رفتیم کسی بهت توهین نمی کرد کسی به خاطر ظاهرت بهت خرده نمی گرفت... اما الان از همون جلسه ی اول جنگ شروع شده! من نمیدونم چه هیزم تری به ملت فروختم که باهام از دنده چپ بلند میشن! بنده خدا با یه اطمینان محکمی گفت: تو قران گفته هرکی کافره بکشیدش! که من گفتم همین الان بهش وحی شده! بحث حجاب و این طرح امنیت اجتماعی و... باعث شد که همین بنده خدا حتی به ما نگاه هم نکنه...

خیلی از آدما ناراحت نمی شم اما از خودم ناراحت می شم...از اینکه نتونم اونجوری باشم که باید...خلاصه این ترم کلاس زبان من شده ببخشید عذر می خوام اما زهرمار! این هم بگذرد...

-گاهی فکر می کنم که اگه خدا می خواست با هرکی مثل خودش رفتار کنه الان من کجا بودم...چهارشنبه رفتیم اردو، خیلی نگران بودم اتفاقی بیفته اما خدا جوری کمک کرد که هنوز تو کف اش موندم!

-هیچ کدوم از این حرفا رو نمی خواستم بزنم یهو اومد! راستی بچه ها چه قدر معصومند و زیبا نه؟

-دعا...

یا زهرا س




یا امام رضا



السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا

 

قربون کبوترای حرمت امام رضا

قربون صحن و ساری حرمت امام رضا

یا غریب الغربا...یا امام رضا...




ها؟ چی؟ هیچی بابا!



سلام

دلم اساسی هوای امام رضا کرده، این روزا یه حس غریب نه قریب نه همون غریبی ببخشید همون قریبی دارم! که هر وقت اینجوری میشم یعنی: امام رضا دلم واست یه ذره شده...یادمه یه مدت پیش واسه کاری قرآنو باز کردم صفحه 185 اومد، (اگه تنهات گذاشتن خدا واست کافیه...) حالا هروقت تو همون کار، آدما دور و برم جمع میشندو تا دلم قرص میشه یهو همه پراکنده میشند... شما هم فهمیدید؟ خدا از اون اول برام طی کرده بابا با توام می گم فقط خودم، فقط من و تو. چیه؟ چی شد؟ باز یه کم هواتو داشتم لوس شدیا. دلتو خوش کردی به بنی آدم جماعت؟

بعضیا اینقدر خوبند آدم جلوشون اساسی کم میاره، وقتی به اینقدر خوب بودن آدما فکر می کنم و به خودم نگاه می کنم می بینم دارم به مرز نومیدی میرسم درست همون جا که جناب شیطان می خواد، ناامیدی از رحمت خدا...

یه بنده خدایی گفت: عجب (ojb) یا همون خود شیفتگی یا عامیانه تر بگم، حسی که پیش خودت وقتی یه کار توپ و خدایی می کنی بهت دست میده و همچین با خودت حال می کنی، غافل از اینکه یکی دیگه داره اون کارا رو پیش می بره، خلاصه این عجب این قدر نجسه که با نجس پاک میشه! یهو می بینی ای دل غافل دو روزه نماز صبحات داره قضا میشه... خودتو پیدا می کنی درست تو حالی که با یه نامحرم رابطه داری! نتایج عجب هستند...

راستی همین آدم باحال راجع به اون نماز صبحه یه چی دیگه هم گفت که وقتی شنیدم شدیدا به یه دیوار احساس نیاز کردم تا کلًمو بکوبم بهش! فرزند امام دیدن پدرشون به شدت دارند گریه می کنند و اشک می ریزند، از مادرشون سوال کردند که چی باعث شده امام این طوری گریه کنند؟ مادر بزگوارشون می گند: امام هر وقت زمان نماز شبشون دیر میشه و نمازشون کمی به تاخیر می افته...

همینا دیگه! خیلی محتاج دعا هستم، همه چی قاطی پاتی شده...

                                                                  دعا...

یا زهرا س




فقط یک اتاق...



بسم رب الشهدا

درست تو جاده های سنندج ماشینشو منحرف می کنند و اونو به ته دره میندازند، کسی امیدی به زنده ماندنش ندارد و تنها برای بازگرداندن جنازه اش به مادرش به پایین دره می روند و جنازه را می آوردند، همه ی گمان ها به بطلان می روند، او زنده بود... با تنی مجروح، دنده های خورد شده و در حالت اغما...

من باید فرزندم را ببینم، می فهمید؟من مادرم...لااقل بگویید که اوزنده است یا مرده؟ نه... اینطور نمی شود، مثل اینکه شما ها حالیتان نیست...معنی کلمه ی مادر را هم نمی فهمید، می گویم من باید او را ببینم....

مادر به بخش آی سی یو میرود وفرزندش را همچو جنازه ای تکه تکه شده با قلبی تپنده در میان آن می یابد...مادر یک تنه از بچه اش پرستاری می کند، زخم های جگرگوشه اش را ضدعفونی می کند...بعد از چند ماه مراقبت او به هوش می آید و حالش خوب می شود... اما باز هم قصد سفر می کند...

پسرم، تکلیف از تو برداشته شده است، بمان و استراحت کن... نه مادر جان وقت ماندن نیست...

باز هم زخمی می شود و او را برمیگردانند، این روال چندین بار و مکررا تکرار می شود تا اینکه شیمیایی میشود... اما همچنان وداع گوی جبهه ها نمی شود، گوشش به حرف هیچ کس بدهکار نیست، هیچ کس نمی داند که او چه دیده که اینگونه بی قراراش کرده...

می خواهم برایتان از 12 سال پیش بگویم، یا کمی آنطرف تر، آری این بهتر است...

جنگ تمام شده و هرکس برای امرار معاش به کاری مشغول... پسرم تو شیمیایی هستی نمی توانی در تصفیه خانه کار کنی، برو بهشان بگو که جانبازی، بیا برو کارتی بگیر تا آنها جایت را عوض کنند... به خدا قسم اگر کسی به آنها چیزی بگوید از سازمان بیرون می آیم و دنبال کاری دیگر می روم... پسرم نمی خواهی زن بگیری؟ نه مادر جان زن می خواهم چی کار...

پسر برادرزاده اش را می بیند... شیرینی هایش را... احساس پدر بودن برادرش را... ازدواج میکند، خداوند ریحانه ای به او میدهد...

درست 12سال پیش خبرش را به من دادند، به علت شیمیایی بودن از ناحیه نای آسیب می بیند و به کما می رود...امیرحسین سه ماه در کماست و مادر او را ندیده، مادر خوب می داند که بسیاری از مجروحین را زخم بستر و عفونت بعد از آن از پای در می آورد...باز هم با سماجت، پرستاری فزرندش را به عهده می گیرد، 2 سال است که او در کماست... پوست استخوانی شده، تمام بدنش جمع شده به حدی که پاشنه ی پا به کشاله ی ران چسبیده...

حاج خانم بس کنید، امیدی نیست، خودتان را برای رفتنش آماده کنید... او نمی ماند... از او مراقبت نکنید، بگذارید برود... نه... امکان ندارد، فرزند من است، پاره ی تن من است، تا زمانی که جان دارم و نفس می کشم از او مراقبت می کنم...

حاج خانم، دو نفر جوان دنبال شما می گردند... دنبال من؟ بله شما... من که نمی شناسمشون اما بگویید بیایند، دو جوان وارد می شوند و...

با چشم های خودم دیدم، مژه های امیر حسین تکان خورد، رفتم اتاق بغلی، پیش روحانی اهل کاشان که او هم مجروح بود، حاج آقا امیر حسین شفا گرفته... حاج آقا امیر حسین من، بند دل من شفا گرفته....

10 سال است که زندگی امیرحسین و مادرش در آسایشگاه و به یک اتاق ختم شده است... امیرحسین به دنیا برگشته بود اما تمام توان ذهنی اش را از دست داده، همچو کودکی چیزی از این دنیا درک نمی کرد...همسرش از او جدا شده...دختر14 ساله اش را نمی شناسد... درست می شنوید زندگی یک پهلوان با تمام آرزوهای پدر و مادرش به تختی روی آسایشگاه جانبازان و به قدر یک عالم تنهایی پایان یافته شده است...

مادر برایمان دعا میکند... بچه ها از خدا می خواهم هیچ پدر و مادری را با فرزندش امتحان نکند... بچه ها برایم دعا کنید، از خدا بخواهید که مادرشو خسته نکنه، از خدا بخواهید که مادرش توکلش رو از دست نده... بچه ها از خدا بخواهید کم نیارم...

پ.ن: یک شنبه رفته بودم بیت، دیدار رهبر با دانشجویان، جای همه تان خالی...

پ.ن: دیشب هم به همت بچه ها رفته بودیم آسایشگاه جانبازان شهید بهشتی، این ماجرای یکی از اتاق هایی بود که به دیدارش رفتیم، به دیدار جانباز عزیز دیگری هم رفتیم، اگه خواستید بگید از او هم بنویسم، اگه فایده ای نمی بینید که هیچ...

التماس دعا... یازهرا س




یه اتفاق قشنگ...



بسم رب الشهر رمضان

سلام!

این قدری غد هستم که نخوام کسی گریه ام رو ببینه... اما نمی دونم چرا وقتی بهم گفتند، جلوی اون همه آدم اشک هام گوله گوله ریخت رو گونه هام... بین یه عالمه آدم یه قرعه کشی کردند، 2 نفر می خواستند اسم من در اومد. جالبه قبلش بهم گفتند بیا واسه قرعه کشی کمکمون کن گفتم باشه... بعد از یه مدت گفتم حالا چند نفر می خواهید؟ گفتن یه نفر! کاغذا رو گذاشتم زمین گفتم برید بابا دلتون خوشه. بمونم اینجا حرص می خورم؟! خداحافظ شما جمیعا... بعد سر نماز اومدن گفتن اسمت در اومده...شاید در نگاه اول خیلی چیز مهمی نباشه اما نمی دونم چرا این قدر خوشحال شدم، اصلا نمی دونم چرا یهو گریه ام گرفت... شاید چون مدت ها منتظرش بودم... اصلا خودم از آدمایی که یه همچین حسی نسبت به این موضوع داشته باشند بدم میاد اما خب نمی دونم سرم اومد...

هنوز معلوم نیست بتونم برم یا نه، یحتمل بابام نمی ذاره...

اما اگه رفتم و چیزی گیرم اومد میام اینجا ازش می نویسم که اصلا کجا بود و چی بود و چی شد....شایدم ازش هیچی ننویسم، دلم نمی خواد کسی به نظرش مسخره بیاد و تو دلش بگه: بچه دلش چه خوشه ها... نمی دونم واسم ارزش داره دیگه، اگه حس کنم نمی تونم اونجور که دلم می خواد ازش بنویسم اصلا چیزی نمیگم، فقط خواستم پز بدم! بعضی از دوستان می دونند لطفا لو ندند، چشمک!

فقط می دونم خیلی منتظرش بودم خیلی....

زیاد حدس نزنید! به ذهنتون نمی رسه! مکه یا زیارتگاه نیست، خدایی اینا دیگه خیلی لیاقت می خواد، اما واس خودم این اتفاق خیلی ارزش داره و خیلی مهم...

کمی نگرانم... یه وقتایی که آدم خیلی شوق چیزی رو داره و فکر می کنه قراره یه حال اساسی ازش ببره یهو یه جوری میشه...  اونجور که دلش می خواد نمیشه و می خوره تو ذوقش، شاید چون زیادی ازش انتظار داره، هی دلم می خواد اینجوری نباشما اما خب دست خودم نی!

تا یکشنبه...




<   <<   31   32   33   34   35   >>   >

Copyright © 2007, Design By HarimeYas.ir