چه مشکل...



عاشق!

هرکه را بینی گوید

"آدم" شدن چه آسان

                        "آدم" ماندن چه مشکل

اما

دل من به چیز دگری ایمان دارد

و          

اندر خم آن

در کوچه ی پریشانی گم شده است

و آن چیزی نیست

جز این

"عاشق" شدن چه آسان

                        "عاشق" ماندن چه مشکل...

لیک مشکل لغتی نیست

در حد سختی های راه عاشق

مشکل برای درک و بیان آن حقیر است

دیگر خودش هم به حقارتش معترف است

کمی تامل کن...

صدای

 ضجه زدنش

                        له شدنش

مو را بر بدنت سیخ کرده است

آری

به راحتی

می توانی در یابی...            

الهه یدالهی

پ.ن: هیچگاه اهل نوشتن به این سبک که شاید بتوان نامش را "شعر" گذاشت نبودم...

پ.ن: بین اعتکاف و مشهد باید یکی را انتخاب کنم و نمی توانم هیچیک را از دست بدهم... دلم نمی گذارد...مدام نق می زند!!!

پ.ن: چند روزیست این پست این وبلاگ " http://hejab.persianblog.ir/post/407/ " بدجوری حالم را بد کرده است... ناجور... با این وبلاگ خو گرفته ام...

پ.ن: خیلی دعا لازمم...

یا زهرا س




من... تو... ما...



بیش از اونی که فکر کنی برات حرف دارم اما یه چیزی مانعم میشه...

خودت گفتی نگو، خودت منع کردی

وگرنه

خیلی وقته تو مرداب دست و پا میزنم

دستانت دستان کوچکم را گرفته

محکم،                                        بسیار محکم

دیگر دلیل این را یافته ام      

دوستم داری

نه چون منم                                  نه

چون تویی، دوستم داری

اگر من تو بودم، و تو من                    دوستت نداشتم

دوست داشتن که هیچ! تنفر که هیچ! انزجار که هیچ!

به هیچ کس نمی گفتم یک زمانی همراهم بودی...

نباید هیچ کس می فهمید که تو با منی

اما تو                 آری، تو               فرق داری

خیلی هم فرق داری... بیش از انچه تصورش را می کردم

قسمت می دهم دیگر برایم اثباتش نکن

در هر اثبات و گواه و حجتت

در مقابل تو و چشمانت آب می شوم

خورد می شوم

دستانم خیس می شوند

 ذلت و خواریست عاملش یا شرم

نمی دانم، اما آنقدر خیس می شوند

که کم کم رو به جدایی می نهند

نومید می شوند و دستانت را رها می کنند

اما تو      باز        آنها را می گیری

این را هم می دانم

تو از ورای دوست داشتن هم گذشته ای

تو عاشق من هستی

تو خیلی بزرگتر از آنی بدی و هستی که در مخیله ام بگنجد

من و ذهنم خیلی برای درکت کوچکیم             خیلی...

چیزهای دیگری هم فهمیده ام                       می دانم

که اگر، فقط لحظه ای، فقط ذره ای

از من آسی شوی                          و دستانت را سست کنی

گم می شوم        غرق می شوم      گویی اصلا نبوده ام

اما، این را هم می دانم        دستانم را رها نمی کنی

می دانم رها نمی کنی      ایمان دارم...

پس       نازنینم              رهایم نکن

دستانم را بفشار                بگذار گرمی همراهیت

حس غریب نه ببخشید        باز هم جسارت کردم، مانند همیشه...

حس قریب حضورت را همواره بچشم

تنهایم نگذار          کسی را جز تو ندارم که

مرا                     من + را

همانطور که هستم دوست بدارد...

برای خودم من+را دوست بدارد نه برای...

حال سخنی دارم

که        اگر کسی ببیند مرا             به گفتن این کلام

به این سخن، می خندد

خنده نه                          قهقهه سر می دهد

اما به تو می گویم

حتی اگر عمرش کم باشد    و کاری کنم که رنجیده شوی

که شود گواه خلاف گفته ام

آری با تمام این ها              باز هم، به تو می گویم

چرا که تو بزرگتر از این حرفایی...

دوستت دارم

 

 الهه یدالهی

پ.ن: اومدم بنویسم که دلم می خواد بنویسم اما نمی تونم...یه عالمه حرف دارم اما نمی تونم بزنم، که تا شروع کردم خودش اومد!!! عجیبا غریبا دیگه! شاید چون دل محقرم کمی گرفته، یعنی خیلی گرفته. (نمی دونم چرا مدتی در بیان احساسم دچار افراط یا تفریط میشوم و آنچه هستم را نمی توانم انتقال دهم!)

پ.ن: این نوشته ام رو خیلی دوست دارم. شاید چون با دلی غمگین و گرفته و چشمانی خیس نوشتم... شاید بشه شروعی قشنگ...

پ.ن:برای همین بر خلاف سایر نوشته هام، اسمم رو پایینش آوردم.

التماس دعا          یا زهرا س




عشقولانه...!



rd

خدایا، عاشقان را با غم عشق آشنا کن

ز غمها دگر غیر از غم عشقت رها کن

تو خود گفتی که درقلب شکسته خانه داری

شکسته قلب من، جانا به عهد خود وفا کن

خدایا بی پناهم، ز تو جز تو نخواهم

اگر عشقت گناه است، ببین غرق گناهم

دو دست دعا، فرا برده ام به سوی آسمان ها

که تا پرکشم، به بال غمت رها در کهکشان ها




شعر!



با یادت ای بهشت من، آتش دوزخ کجاست

عشق تو در سرشت من، با دل و جان آشناست

چگونه فریادت نزنم، چرا دم از یادت نزنم

در اوج تنهایی، اگر زمین ویرانه شود

جهان همه بیگانه شود

تویی که با مایی...

ای نامت از دل و جان، در همه جا به هر زبان جاری

عطر پاک نفست سبز و رها، از آسمانها جاری

نور یادت همه شب در دل ما چو کهکشان جاری

پ.ن: درسهای سنگین و ناچسب رو با گوش دادن اینها میتحملیم و می خوانیم تا بتمامد و به میمنت انشالله خلاص شیم! با بعضیاشم مثل این اساسی سر کیف میاییم!!! همون ذوق




مریضی!



گاهی و تنها گاهی مریض می شویم مگر بفهمیم که چه قدر از ایام را سالمیم و اثری از شکر؟؟؟!!!

بیمار!

 

پ.ن: هر وقت مریض میشم یاد جمله ی فوق الذکر میفتم!!!




آه از جگر می کشم و تو می بینی...



خدای من

امشب مرا چه شده است؟؟؟

آه...

نفس ها را به سختی پایین می برم...

خدای من...

گویی دل در دلم نیست و می خواهد مرا تنها بگذارد و مانند همیشه...

چرایش را تو میدانی و من مانند همیشه نادان

غمی بزرگ در دلم جای خوش کرده است و راه نفس را تنگ

این چه غم است

باز هم نمی دانم و اما تو خوب می دانی

دل تنگی

غم دوریت...

جدا افتادگی

نه به تر گویم:

غم غریب ماندن...

غم است یا ترس؟

و باز هم نمی دانم

اما دیگر چیزی را خوب میدانم، آری خوب می دانم

چرا که زیاد حسش کرده ام، انقدر که به سرعت می فهمم دوباره به سراغم آمده است و همچون زلزله ای پیکره ی ام را فرو می ریزد...

و آن چیزی نیست جز:

"دلم شکسته است..."

 

 

پ.ن:

مادر در اتاق مشغول قران خواندن: "الهه چرا اینجوری نفس می کشی؟؟؟" ------

مادر رفت...

اینجا هوا ابری است...




...2!



 
 
بشکست اگر دل من به فدای چشم مستت
سر خُمِّ می سلامت، شکند اگر سبویی
 

 

sd




...



بغض می‌کنم و در خود فرو می‌روم
اگر تو هم نگویی "دوستت دارم"
چه بر سر آسمان خواهد آمد

زمین زیر پایم می‌لرزد
آسمان بر سرم فرو می‌ریزد
نوک انگشتانم را از وحشت در گوش‌ها فرو می‌کنم
پلک‌هایم را سخت بر هم می‌فشرم

ناگاه ...
در غوغای لرزش پلک‌ها برهم
یک قطره پدیدار می‌شود

همه آسمان من همین قطره‌ی تلخ و شور است

http://hejab.persianblog.ir/




ماه رجب



 

التماس دعا...

 

3




وای بر شما...



وای بر شما... وای بر شما...

حاشا به غیرتتون نامردا، حاشا به غیرتتون... کباب شدم وقتی اخبار ساعت 2 رو دیدم... تمام اعضا و جوارحم بر آنچه دیدند و شنیدن گریستند و گریستند...

همه جا رو پر کردید که نیروی انتظامی سلاح گرم داره. آخه نامردا اگه سلاح گرم داشت اینطور مردم می ریختند رو سر یکیشون و می زدنش و هیچ کاری ازش بر نمیومد؟ آخه بی غیرتا... زنان مرد نما، اگر نیروی ضد شورش سلاح گرم داشت یه زن باید از یکیشون که زیر آماج کتک یه مشت بی غیرت افتاده بود حمایت کنه؟ زن باید دورشو بگیره تا خودتونو گم کنید؟ یه زن؟ از زن هم کمترید؟ زورتون به زن رسیده؟ چه بسا که این قدر ناجوانمرد بودید که به زن هم رحم نکردید... حاشا به غیرتتون... آهای یوتیوب و هزار تا سایت مزخرف دیگه که نشستید و کتک زدن نیروی انتظامی رو نشون می دید، چرا اینها رو نشون نمی دید؟ چرا بی غیرتی های این خدا نشناسا رو نشون نمی دید؟ چرا نشون نمی دید یه زن باید وایسه و ببینه مردش رو تا می خوره با کلاه کاسکت بزنند بعد هم خون از سرش فواره بزنه و نقش زمین بشه... زن هم تماشا کنه و نفهمه چه جوری خودش رو جمع کنه و چطور چادرش...

مسجد رو آتیش زدند، بی حرمتی و وقاحت در این حد؟

پر کردید که توی کوی دانشگاه 5 نفر کشته شدند، چرا تکذیبیشو نشون نمی دید؟ چرا اون دانشجو که اومد گفت بابا من زنده ام، رو نشون نمی دید؟

مرگ بر شما... تف به صورت همه تان که از خوک هم پست ترید...چه کردید که آقا می گن دل ما رو خون کردند؟ وای بر شما... وای بر شما... وای بر شما...

 




<   <<   26   27   28   29   30   >>   >

Copyright © 2007, Design By HarimeYas.ir