سلام
- سوار تاکسی شد مثل همیشه، اما نزدیک بود فریاد بزنه... دو تا پا رو صندلی پشت بود چشماشو بیشتر باز کرد شاید چیزی دید اما نه... تنه ای در کار نبود...ببخشید خانم نترسید! چیزی نیست فقط دو تا پاست!صدای راننده تازه اونو به خودش آورد، بیشتر که نگاه کردم تازه فهمیدم چی بود و...دو تا پای مصنوعی کنارم بود...به روی خودم نیوردم تا اینکه آقایی که جلو نشسته بود سکوتو شکست و گفت مجروحی...؟ گفت نه تو جنگ زخمی شدم و این واسم مونده و این ماشینو رانندگی، بماند که چقدر سرزنده بود و با دستاش رانندگی می کرد و دو سه تا تیکه گفت: یه سری بردند و یه سری باختند...
- راننده اتوبوس رادیو رو روشن می کنه: خانومه مثل همیشه یادش میفته خوبه تو حرفاش کمی هم یاد بعضیا بیفته! شنوندگان عزیز امروز روز آدمای مهمی نامیده شده! امروز روز شهداست! امروز روز آن در خاک خفتگان است...به نظر خودش خیلی جمله ی با مسمی ای گفته اما غافل از اینکه در خواب خفته منو اونیم نه...
- سرکلاس استاد از کاربرد فلان ابزار الکترونیکی تو جنگ و تانک هامون میگه و پوزخندی کنار لب بچه ها می شینه...اما ادامه می ده و از کارامون تو جنگ می گه و تازه همه گوشی دستشون میاد...
اینا گوشه ای از اتفاقاتیه که بعد جنوب دیدم و دارم می بینم.
چیزی ندارم بگم!
التماس دعا
یا زهرا س
سلام
چند هفته ای پیگیری کردیم رفتیم پیش شهدا...عین اینا که می خوان کلاس بذارن واسه نوشتشون منم متاسفانه باید بگم انصافا نمی دونم از کجای این سفر بگم از چیش بگم؟ از حالی که شهدا ازم گرفتن؟ از کم محلیشون تو شلمچه بگم یا حال و هوای میشداغ؟ از کل انداختنم باشون بگم یا رو کم کنی اونا از من؟ از مرام اونا بگم یا بی شرمی خودم؟ از معراج الشهدای محمودوند امسال بگم و حاج حسین یا عقب موندگی همیشگی خودم....؟ رفقا تو نظرات چه خصوصی و چه عمومی گفتن چرا نیستم و بی معرفتم...اما نمی دونید که کل سفر یاد بلاگ تا پلاک پارسال بودم و باهاش عشق می کردم...تو این سفر شهدا بعد دو سه سال عرض ارادت بهشون محل گذاشتند و بعضی مسائل رو طوری چیدند که همچنان اندر کفش انگشت به دهان داریم و آه...
اومدیم تهرانو دنبال درسو کار و بار همیشگی...پروه و تمرینو درسو ....
جنوب امسال برام فرق داشت، گرچه نمی رسیدم مثل بقیه بشینم و خلوت کنم اما شهدا ...
چی بگم آخه...
یه جا به زور خودمو کنترل کردم از تعجب داد نکشم!
این آخری فقط یه چی می خوام...
ولم نکنند نه بازم اشتب کردم ولشون نکنم و دستمو از تو دستاشون به زور بیرون نیارم...
امام زمان جنوب امسال یه چی دیگه بود یه چی دیگه...
آقا کمکم کن...
آ خدا خیلی مخلصیم خیلی...
دعا...
یا زهرا س
سلام
این روزا درگیر کارای جنوبیم! امتحانا سپری شد، یه خرابکاری هایی کردیم اما انشالله خدا کمک کنه این ترم جبران می کنیم...برم سر همون بحث جنوب...امسال خیلی بیشتر تو حس و حالشم و خیلی بیشتر هم نگران این که اگه نشه چی میشه...خیلی نگرانم...امسال هم دلم یه جور دیگه است هم شهدا دارند با ما بازی می کنند...جاتون خالی هفته پیش حرم امام رضا بودم، دعای کمیل رو کسی خوند که همیشه مدینه النبی می خوند، ترکوند بدجورم ترکوند! اومدیم بیرون به رفیقمون پز بدیم که دعای کمیل زدیم به رگ، نامردی نکرد گفت ما جای بهتر بودیم! گفتم کجا؟ گفت: رو به ضریح...گفتم: خب! گفت حاجتمو گرفتم...از حسادت که بمردیمو هیچ شب هرچه کردیم انگشت شصت پای گراممان را در چش طرف فرو کنیم تا کمی مرحم به زخممان زده باشیم نشد که نشد!
دوشنبه یعنی پریروز تازه امتحانا و تحویل پروه های ما تموم شد یعنی قریب به دو هفته بعد از شروع ترم جدید! کامپیوتره دیگه!جز این ازش انتظار نمی ره، بگذریم که این وسط پی سی عزیزم بازی در آورد و ما رو اندکی پیاده کرد و از کار و زندگی انداخت، دلمان هم دادش در آمده بود و فریاد زن یا علی موسی الرضا دست من و دامان تو... که هر چه کردیم در گوشش نرفت که هی آقا جناب عالی امتحان داری و تحویل پروژه! که نرفت...امام رضا قربونش برم چه صفایی داره...برام وداع با حرمش مثل مرگه و جدایی از نور...جدایی از بهشت...
امروز هم دل مادرمان زده بود به جمکران، توفیق اجباری همراهیشان کردیم، خیلی محشر بود خیلی...زیاد نمی گم از چیزای بدی که دیدم و کفرم در آومد، به قول یکی این الهه همش کفری می شه! اما خدایی کفر شدن هم داشت...یه بنده خدایی که خیلی اوضاع به سامونی نداشت، دید یه عده سر سفره اند دست دراز کرد اما از خودشون اونو روندن... یاد امام علی و پیامبر به خیر!!! گذشت اون دوره زمونه! در راه کمک راننده گرام فیلم دیوار رو گذاشت! خدا رو شکر کردیم که یک بار خام دوستان نشدیم و پول بلیط سینما ندادیم! از سری فیلم های مزخرف فمینیستی بود که خودشونم نمی دونستند دنبال چی اند! یه چیز خوب داشت: تلاش چیز خوبیه!
حرم حضرت معصومه و نیمچه گلزار شهدا و جمکران هم که دیگر گفتنی نیست... جایتان خالی... من که دلم همش جنوب بود...و نگران امسال... به خصوص که رفتنم مثل همیشه نیست...
التماس دعا از نوع خفنش!
یا زهرا س
عمری است که در بندم و زندانی خویشم دلبسته راز دل طوفانی خویشم
چون زلف شکن در شکن یار در پیچ و خم غصه پنهانی خویشم
از بخت بدم نیست دگر سوز و گدازی من سردتر از بخت زمستانی خویشم
مجروحم و دلخسته به پرواز شب تار در حیرت کوچ از دل ظلمانی خویشم
آرام دل و مطمئنم از سفر خویش تا در ره آن یار جمارانی خویشم
رهبر انقلاب
دل هوای جمکران کرده...
در هر حال یابن الحسن را فراموش نکنید....
آیت الله ناصری حفظه الله
چقدر دلم می خواد این روزا سریع تر سپری شه...
9 واحدم رو هواست...
امتحانو خوب بدی بازم بد بشی خیلی زور داره...
خیلی نگرانم...
دعا لازمم شدید
این هم بگذرد...
یا زهرا س
بازگشایی مدارس غزه...
جای خالی دوستان شهید...
نیاز به دعا دارم... شدید...از همه لحاظ قاطی کردم...
ارزش هر انسانی به اندازه چیزی است که ان را نیکو می پندارد و حکمت گمشده ی مومن است...
امام علی علیه السلام
پ.ن: امروز امتحان اندیشه 2 داشتم فردا تاریخ امامت که یه عالمه اش مونده! از جمله ی بالا تو کتاب خوشم اومد... ماها دنبال چیم؟
چهارشنبه هم دو تا امتحان سخت دارم: آمار احتمال مهندسی، زبان ماشین همون اسمبلی! دعا کنید بد نیستا... آمار که نخوندیم و داریم از استرس دار فانی را وداع می گوییم، اسمبلی هم که هرچی می خونم چیزی نمی فهمم... L
خسته شدم از امتحانا!!!
من واقعا اینجوریم، منتها بازی نه! اینترنت آخر منو مشروط می کنه!
احتمالا از اونجا که 4شنبه هم دو تا امتحان دارم و جفتش نفس گیر سر امتحان این شکلیم! بد شانسی تقلبم بلد نیستیم! بلد باشیمم عذاب وجدانش لهمون می کنه!
این همه مقدمه چیدم که بگم بابا
التماس دعا
ان الموت حق...
دوشنبه 23 دی ماه:
- سلام، چطوری؟ خوبی؟ زهرا قراره یه سری تقدیرنامه واسه بچه هایی که تو نشریه مطلب دادند بزنیم تا هم ازشون تقدیر شه هم تشویق شه...به نظرت کی بدیم؟
- خوبه، اول ترم بعد...
- دیگه چه خبر؟
- ...
4شنبه صبح 25 دی ماه، دور روز بعد...
- 7:01 دقیقه صبح:
زهرا: الهه بعد از امتحان ساختمان داده هستی یه کم بحرفیم درباره اردوها؟
الهه: آره عزیزم، حتما.
- 11 صبح بعد از امتحان:
تماس با زهرا = بوق آزاد و بس...
پیامک: زهرا درمانگاهه، شما همکلاسیشید؟
بدون پاسخ دادن به اس ام اس همراه با یکی از بچه ها میریم درمانگاه دانشگاه...
· خانم کجا میرید؟
دوستمونو آوردند اینجا، دنبالشیم...
· دختره یا پسر؟!!!!!!!!!!!!!!!!(واقعا با تیپ و قیافه ما این سوال جالب بود بسی جالب...!!!)
خانوووم...
· فقط یه آقا رو آوردن اینجا
دانشکده: ساعت 11:30
o فلانی تو اینجا چی کار می کنی؟... به زهرا اس ام اس دادم، یکی گفت بیمارستانه...بیمارستان؟چرا؟...توراه تصادف کرده، شکستگی نداشته، شوک بدی بش وارد شده و ضرب دیده و کوفتگی، 10 روز باید استراحت کنه...
وسط امتحاناست... آموزش گفت: باید حذف ترم یا حذف پزشکی کنه...
شب:
زهرا: حال روحیم... دوست دارم همش بخوابم یادم نیاد چی شده، دعا لازمم خیلی...
حال حوصله داری بهت بزنگم؟
زهرا: حوصله حرف زدن ندارم، اصلا
--------------------
خدا رو شکر به خیر گذشته، زهرا از درساش افتاد، اونم یه ترم... نمی دونم چرا این قدر دوباره یاد مرگ افتادم، به قول آقای شریف زاده: که ایشونم نقل می کردند: کفی بالموت واعظا... خود مرگ به تنهایی بهترین واعظه واسه هممون... ما آدما از چند لحظه دیگه مون خبر نداریم، زهرا شاید 5 دقیقه بعد از مسیجی که به من داد... در صورتی که اصلا....
مولای یا مولای: انت العزیز و انا الذلیل و هل یرحم الذلیل الا العزیز...
ماها خیلی باید به خودمون یادآوری کنیم که آقاجون حتی یه ثانیه ات هم دست خودت نیست...حتی یه اپسیلون هم نمی تونی به خودت تکیه کنی... یاد شیلا به خیر، دو روز مونده به نامزدیش وقتی داشت شیشه ها رو تمیز می کرد از ساختمون پرت میشه وبدرود.... به همین راحتی....
فکر می کنیم قراره زندگی کنیم.. بعد ازدواج، مادر یا پدر... مادر بزرگ و... 70 یا 80 سالمون شد حالا اون موقع به مرگ فکر می کنیم...
ان الموت حق، انا ناکرا و نکیرا حق
و باز هم با خودم تکرار می کنم...
کفی بالموت واعظا...
دعا...