من و شناسنامم! (قسمت دوم)



بسم رب الفاطمه الزهرا(س)

و اینک صفحه ی دوم،

نام: -----        نام خانوادگی:------          تاریخ تولد:------           نام پدر:----- 00000000000

کمی با خود می اندیشم. این مشخصات من است؟؟؟ نه دلم گواه چیز دگری است. یکی یکی، تک تکشان را با نگاه چشمانم دور می زنم و اینگونه دلم فریاد می زند و من می نویسم:

نام: بنده ی رو سیاه خداوند ستار العیوب

نام و نام خانوادگی: حسینی....

تاریخ تولد: از زمانی که دلم با شنیدن نام بقیع، کربلا، سامرا، نجف، مدینه، کعبه، شلمچه، هویزه، طلاییه،......  پرواز می کند.

نام پدر: علی ابن ابیطالب(ع)

نام مادر: صدیقه کبری فاطمه الزهرا(س)

شماره شناسنامه: 110

آری، مادرم زهراست. همان که او را در خیابانی تنگ در مقابل دیدگان فرزند دلبندش، حسن(ع)، به باد سیلی گرفتند. آری مادرم زهراست همان که نظاره گر دستان بسته ی اسد الله بود، آری مادرم زهراست همان که پشت در محسنش را شهید کردند، آری مادرم زهراست همان که صدای واغربتا و ناله ی بُنی او دشت کربلا را لرزاند، آری مادرم زهراست همان که خانه نشینی علی(ع) دلش را شکست، آری مادرم زهراست، دخت پیمبر، دخت محمد رسول خدا(ص).....

السلام علیک یا فاطمه الزهرا(س)

 

 

 




من و شناسنامم! (قسمت اول)



بسم رب المظلومین فی العالم

من: بابا

بابا: بله؟

من: من کپی شناسنامه می خوام. ندارم؟

بابا: نمی دونم یه نیگا بنداز...

یکی یکی برگ می زنم. نه خیر مثل اینکه نیست! می رم سراغ شناسنامه. همیشه تک تک صفحااتش را چک می کنم. نه چند لحظه شاید چند دقیقه! زیر و رو می کنم. شاید چیز جدیدی پیدا بشه. این بار هم مثل دفعات پیش. با این تفاوت که این بار در صفحه ی اول متوقف شدم.....

شناسنامه ی شما هویت شماست. در حفظ و نگهداری آن کوشا باشید.

هویت؟؟؟؟؟

همون قدر که مواظب شناسنامم هستم مراقب هویتم هستم؟ از چهار تا برگه ی بی ارزش مراقبت می کنم اما از هویتم که میگه مسلمونی نه! از هویتم که می گه تو شیعه ی علی (ع) هستی نه! از هویتم که می گه تو همونی هستی که خدا خودش به خودش آفرین گفت نه! از هویتم از وجودم از احساسم که میگه روز ها دارند از پی هم می گذرند و غزه را خون گرفته نه! از هویتم که  ناله های مادران فرزند از کف رفته به ستوه آورده اش نه! از هویتم که ........نه نه نه نه!!!!!!

آری، لااقل  چیزی هست که به من گوشزد کند طفلانی که در غزه اند با طفلان کاخ نشینانی که تفریحاتشان یکی یکی سر وقت انجام می شود هیچ فرقی ندارند. لااقل به من می گوید اینها که هم اکنون سکوت کرده ان همان هایی اند که مدعی صلح بشرند! لااقل با دیدن عکس ها هنوز هم بغضی گلویم را می فشارد. اما...

اما وا اسفا که به این فاجعه عادت  کنیم که این همان است که سکوت کنندگان می خواهند. سکوت ما...

جوشن صغیر، سوره ی حشر.....

ادامه دارد...

الا لعنه الله علی القوم الظالمین




محفل اشک



بسم رب الشهدا

هفت روز پیش، هنگامی که وارد دانشگاه می شدی صدایی دلنواز روحت را نوازش می داد و به تو جانی دوباره می بخشید، با اندکی دقت به سادگی می توانستی دریابی که این همان صدایی است که سال هاست تو را با خود به وادی عشق می برده و یاد آور ناله ها و فغان های توست. همان ناله ها و اشک ها و سوز و گداز هایی که به سببب جاماندن است. آری جا ماندن از قافله. جاماندن از همان کسانی که با دریافت گوشه ای از بزرگیشان در حقارتت گم می شوی:

ای لشگر صاحب زمان آماده باش آماده باش

یاران چه غریبانه رفتند از این خانه.............

با نیم نگاهی جمعی از دانشجویان را ملاحظه می کنی که در تکاپوی ثبت نام اند.  برای رهسپار شدن به شلمچه، فکه، طلاییه، مهران...

اکنون هفت روز گذشته است، دگر بار وارد می شوی، صدای اذان مسجد الشهدا همه را به نماز می خواند،‏ناگه خیمه ای بزرگ را در مقابلت می یابی می گویند برای مراسم محفل اشک تدارک دیده شده است. محفل اشک؟؟؟؟

نماز تمام شده، نوای یاد امام و شهدا فضای دانشگاه را پر کرده است. همه جا آماده ی پذیرایی و میز بانی شده. نه بهتر بگویم می خواهند امانت را به صاحبش باز پس دهند با همه ی شرمندگی هایش....

چه خبر است؟

چه خبری است که گروهی با شنیدن آن چشمانشان برق می زند و گروهی دگر اشک در چشمانشان حلقه می زند، گروهی به فکر فرو می روند و بعضی دگر، عرق شرم بر پیشانی شان می نشیند....

وجبی از خاکش، ذره ای از هوایش، برای بی تاب کردن دل های تنگمان کافی بود. وای که اگر با شمیم عطر شهدا قرین شود چه می شود؟!آری همه در انتظارند، در انتظار حضور پیکر پاک 5 شهید گمنام اند.  

تشییع پیکر مطهر 5 شهید گمنام

                                                دانشگاه علم و صنعت ایران

5شنبه، 9 اسفند

                                                مصادف با اربعین حسینی

 

شروع مراسم: ساعت 9 صبح، از مقابل مسجد النبی نارمک به طرف دانشگاه علم و صنعت ایران




یاران ناب عزیز زهرا (س) (5)



مقتل عبدالله و عبدالرحمن غفاریان رحمهماالله

اصحاب امام حسین علیه السلام چون دیدند که بسیاری از ایشان کشته شدند و توانائی ندارند که جلوگیری دشمن کنند عبدالله و عبدالرحمن پسران عروه غفاری که از شجعان کوفه و اشراف آن بلده بودند خدمت امام حسین علیه السلام آمدند و گفتند:

یا اَبا عَبْدِاللهِ عَلَیْکَ السَّلامُ حازَنَا الْعَدُوُّ اِلَیْکَ.

مستولی شدند دشمنان بر ما و ما کم شدیم به حدی که جلو دشمن را نمی‌توانیم بگیریم لاجرم از ما تجاوز کردند و به شما رسیدند پس ما دوست داریم که دشمن را از تو دفع نمائیم و در مقابل تو کشته شویم، حضرت فرمود مرحبا پیش بیائید ایشان نزدیک شدند و در نزدیکی آن حضرت مقاتله کردند. و عبدالرحمن می‌گفت:

وَ خِنْدِفٍ بَعْدَ بَنی نِزارٍ
بِکُلّ عَضْبٍ صارِم بَتار
بالْمُشْرِفِیّ وَالْقِنَا الْخَطّار

قَدْ عَلِمَتْ حَقّاً بَنُوغِفارٍ
لَنَضْرِبَنَّ مَعْشَرَ الْفُجّارِ
یا قَوْم زُودُواعَنْ بَنِی الاَحْرارِ

پس مقاتله کرد تا شهید شد. راوی گفت آمدند جوانان را جابریان سیف بن الحارث بن سریع و مالک بن عبدبن سریع، و این دو نفر دو پسر عم و دو برادر مادری بودند آمدند برادر من برای چه می‌گرئید؟ به خدا سوگند که من امیدوارم بعد از ساعت دیگر دیده شما روشن شود، عرض کردند خدا ما را فدای تو گرداند به خدا سوگند ما بر جان خویش گریه نمی‌کنیم بلکه بر حال شما می‌گرییم که دشمنان دور تو را احاطه کرده‌اند و چاره ایشان نمی‌توانیم نمود، حضرت فرمود که خدا جزا دهد شما را به اندوهی که بر حال من دارید و به مواساه شما با بهترین جزای پرهیزکاران، پس آن حضرت را وداع کردند و به سوی میدان شتافتند و مقاتله کردند تا شهید گشتند.




یاران ناب عزیز زهرا (س) (4)



مقتل نافع بن هلال بن نافع بن جمل رحمه الله

نافع بن هلال یکی از شجاعان لشکر امام حسین علیه السلام بود، تیرهای مسموم داشت و اسم خود را بر فاق تیرها نوشته بود شروع کرد به افکندن آن تیرها بر دشمن و می‌گفت:

مَسْمُومَهً تَجْری بِها اَخفْاقُها
وَ النَّفْسُ لایَنْفَعُها اَشْفاقُها

اَرْمی بِها مُعْلَمَهً اَفْواقُها
لَیْملانَّ اَرْضَها رَشاقُها

و پیوسته با آن تیرها جنگ کرد تا تمام شد، آنگاه دست زد به شمشیر آبدار و شروع کرد به جهاد و می‌گفت:

دینی عَلی دینِ حُسَیْنِ بْنِ عَلیِ
فَذاکَ رَأیی و اُلاقی عَمَلیً

اَنّا الْغُلامُ الْیَمَنِیُّ الْجَمَلِیّ
اِنْ اُقْتَلِ الْیَوْمَ فَهذا اَمَلی

پس دوازده نفر و به روایتی هفتاد نفر از لشکر پسر سعد به قتل رساند به غیر آنانکه مجروح کرده بود پس لشکر بر او حمله کردند و بازوهای او را شکستند و او را اسیر نمودند. راوی گفت شمر بن ذی الجوشن (ملعون) او را گرفته بود و با او بود اصحاب او و نافع را می‌بردند به نزد عمر سعد (لعنه) و خون بر محاسن شریفش جاری بود عمر سعد (لعنه) چون او را دید به او گفت و یحک ای نافع چه واداشت ترا بر نفس خود رحم نکردی و خود را به این حال رسانیدی؟ گفت خدای می‌داند که من چه اراده کردم و ملامت نمی‌کنم خود را بر تقصیر در جنگ با شماها و اگر بازو و ساعد مرا بود اسیرم نمی‌کردند. شمر (لعنه) بابن سعد گفت بکش او را اصلحک الله گفت تو او را آورده‌ای اگر می‌خواهی تو بکش، پس شمر (لعین) شمشیر خود را کشید برای کشتن او، نافع گفت به خدا سوگند اگر تو از مسلمانان بودی عظیم بود بر تو که ملاقات کنی خدا را به خونهای ما. فَالْحْمدُللهِ الَّذی جَعَلَ مَنا یا ناعَلی یَدَی‌ْ شِرارِ خَلْقِهِ. پس شمر (ملعون) او را شهید کرد.

مکشوف باد که در بعض کتب به جای این بزرگوار هلال ابن نافع ذکر شده، و مظنونم آنست که نافع از اول اسم سقط شده، و سببش تکرار نافع بوده، و این بزرگوار خیلی شجاع و با بصیرت و شریف و بزرگ مرتبه بوده، در سابق دانستی به دلالت طرماح از بیراهه به یاری حضرت سیدالشهداء علیه السلام از کوفه بیرون آمد و در بین راه به آن حضرت ملحق شد با مجمع بن عبدالله و بعضی دیگر، و اسب نافع را که کامل نام داشت کتل کرده بودند و همراه می‌آوردند.

و طبری نقل کرده که در کربلا وقتی که آب را بر روی سیدالشهداء (ع) و اصحابش بستند تشنگی برایشان خیلی شدت کرد حضرت سیدالشهداء (ع) جناب عباس (ع) را با سی سوار و بیست نفر پیاده با بیست مشک فرستاد تا آب بیاورند. نافع بن هلال علم بدست گرفت و جلو افتاد، عمر به حجاج که موکل شریعه بود صدا زد کیستی؟ فرمود: منم نافع بن هلال عمرو گفت: مرحبا به تو ای برادر برای چه آمدی؟ گفت: آمدم برای آشامیدن از این آب که از ما منع کردید، گفت بیاشام گوارا باد ترا، گفت والله نمی‌آشامم قطره‌ای با آنکه مولایم حسین (ع) و این جماعت از اصحابش تشنه‌اند، در این حال اصحاب پیدا شدند، عمرو بن حجاج گفت ممکن نیست که این جماعت آب بیاشامند زیرا که ما را برای منع از آب در اینجا گذاشتند، نافع پیادگان را گفت که اعتنا به ایشان نکنید و مشکها را پر کنید. عمرو بن حجاج و اصحابش برایشان حمله آوردند، جناب ابوالفضل العباس و نافع بن هلال ایشان را متفرق کردند و آمدند نزد پیادگان و فرمودند بروید و پیوسته حمایت کرد از ایشان تا آبها را به خدمت امام حسین (ع) رسانیدند. و این نافع بن هلال همان است که در جمله کلمات خود به سید الشهداء (ع) عرض کرد: وَ اِنّا علی نیّاتِنا وَ بَصائِرنا نُوالی مَنْ والاک وَ نُعادی مَنْ عاداکَ.

-------------

جای همگی خالی، حرم حضرت معصومه.............(یه سر به وصله دات کام بزنید)

 




یاران ناب عزیز زهرا(س) (3)



به نام خدا

شهادت زهیربن القین رضی الله عنه

راوی گفت زهیر بن القین ره کارزار سختی نمود و رجز خواند:

اَذوُدُکُمْ بِالسّّیْفِ عَنْ حُسَیْنٍ
اَضْرِبُکُمْ وَلا اَری مِنْ شَیْنٍ

اَنَا زُهَیْرٌ وَ اَنَا ابْنُ الْقَیْنِ
اِنَّ حُسَیْناً اَحَدُ السّبْطَیْنِ

پس چون صاعقه آتشبار خویش را بر آن اشرار زد و بسیار کس از ابطال رجال را به خاک هلاک افکند، و به روایت محمد بن ابیطالب یکصد و بیست تن از آن منافقان را به جهنم فرستاد، آنگاه کثیر بن عبدالله شعبی به اتفاق مهاجرین اوس تمیمی بر او حمله کردند او را از پای درآوردند و در آن وقت که زهیر بر خاک افتاد حضرت حسین علیه السلام فرمود: خدا ترا از حضرت خویش دور نگرداند و لعنت کند کشندگان ترا همچنان که لعن فرمود جماعتی از گمراهان را و ایشان را به صورت میمون و خوک مسخ نمود.

مؤلف گوید: زهیر بن قین جلالت شانش زیاده از آنست که ذکر شود و کافی است در این مقام آنکه امام حسین علیه السلام یوم عاشورا میمنه را به او سپرد و در وقت نماز خواندن او را با سعید بن عبدالله فرمود که در پیش روی آن جناب بایستند و خود را وقایه‌ آن حضرت کنند و احتجاج او با قوم به شرح رفت و مردانگی و جلادت او با حر ذکر شد الی غیر ذلک مما یتعلق به.

برگرفته از کتاب منتهی الامال ، مؤلف حاج شیخ عبّاس قمی




یاران ناب عزیز زهرا (س) (2)



شهادت سعید بن عبدالله حنفی رحمه الله

روایت شده که حضرت سیدالشهداء علیه السلام زهیربن قین و سعید بن عبدالله را فرمود که پیش روی من بایستید تا من نماز ظهر را به جای آورم ایشان بر حسب فرمان در پیش رو ایستادند و خود را هدف تیر و سنان گردانیدند، پس حضرت با یک نیمه اصحاب نماز خوف گذاشت و نیمی دیگر ساخته دفع دشمن بودند، و روایت شده که سعید بن عبدالله حنفی در پیش روی آن حضرت ایستاد و خود را هدف تیر نموده بود تا روی زمین افتاد و در این حال می گفت خدایا لعن کن این جماعت را لعن عاد و ثمود، ای پروردگار من سلام مرا به پیغمبر خود برسان و ابلاغ کن او را آنچه به من رسید از زحمت جراحت و زخم چه من در این کار قصد کردم نصرت ذریة پیغمبر ترا این بگفت و جان بداد، و در بدن او بغیر از زخم شمشیر و نیزه سیزده چوبه تیر یافتند.

و شیخ ابن نما فرموده که گفته شده آن حضرت و اصحابش نماز را فرادی به ایماء و اشارت گذاشتند.

مولف گوید: که سعید بن عبدالله از وجوه شیعه کوفه و مردی شجاع و صاحب عبادت بود، و در سابق دانستی که او و هانی بن هانی سبیعی را اهل کوفه با بعضی نامه‌ها به خدمت امام حسین علیه السلام فرستادند که آن حضرت راحرکت دهند از مکه و به کوفه بیاورند، و این دو نفر آخر کس بودند که کوفیان ایشان را روانه کرده بودند و کلمات او در شب عاشورا در وقتی که حضرت سیدالشهداء علیه السلام اجازه انصراف داد در مقاتل معتبره مضبوط است و در زیارت مشتمله بر اسامی شهداء مذکور است، و در حق او و مواسه حر با زهیر بن قین عبیدالله بن عمر و بدی کندی گفته:

وَلاالْحُرَّ اِذْ آسی زُهَیْرًا عَلی قَسْر
لَمارَتْعَلی سَهلٍ وَ دَکَّتْ عَلی وَعْرٍ
وَ مِنْ مُقْدِم یَلْثَی الاَسِنَهَ بِالصَّدْرِ

سَعیدَبْنَ عَبَدِاللهِ لا تَنْسِیَنَّهُ
فَلَوْ وَقَفَتْ صَمُّ الْجِبالِ مَکانَهُمْ
فَمِنْ قائم یَسْتَعْرِضُ النَّبْلَ وَجْهُهُ

حَشَرَنا الله مَعَهُم فی المُستَشهدینَ وَ رَزَقْنا مُرافَقَهُم فی اَعلا عِلیّینَ.




یاران ناب عزیز زهرا (ع) (1)



ذکر مقتل عبدالله بن عفیف ازدی رحمه الله تعالی

شیخ مفید (ره) فرموده پس ابن زیاد (لعین) از مجلس خود برخاست و به مسجد رفت و بر منبر برآمد و گفت حمد و سپاس خداوندی را که ظاهر ساخت حق و اهل حق را و نصرت داد امیرالمؤمنین یزید بن معاویه (علیهما العنه) و گروه او را و کشت دروغگوی (نعوذ بالله) پس دروغگو را و اتباع او را. این وقت عبدالله بن عفیف ازدی که از بزرگان شیعیان امیرالمؤمنین علیه السلام و از زهاد و عباد بود و چشم چپش در جنگ جمل و چشم دیگرش در صفین نابینا شده بود و پیوسته ملازمت مسجد اعظم می‌نمود و اوقات را به صوم و صلوه بسر می‌برد، چون این کلمات کفرآمیز ابن زیاد (لعین) را شنید بانگ بر او زد که ای دشمن خدا دروغگو توئی و پدر تو زیاد بن ابیه است و دیگر یزید (پلید) است که ترا امارت داده و پدر اوست ای پسر مرجانه. اولاد پیغمبر را می‌کشی و بر فراز منبر مقام صدیقین می‌نشینی و از این سخنان می‌گوئی؟

ابن زیاد در غضب شد بانگ زد که این مرد را بگیرید و نزد من آرید، ملازمان ابن زیاد برجستند و او را گرفتند، عبدالله طایفه ازد را ندا در داد که مرا دریابید هفتصد نفر از طایفه ازد جمع شدند و ابن عفیف را از دست ملازمان ابن زیاد بگرفتند. ابن زیاد را چون نیروی مبارزت ایشان نبود صبر کرد تا شب درآمد آنگاه فرمان داد تا عبدالله را از خانه بیرون کشیدند و گردن زدند، و امر کرد جسدش را در سبحه بدار زدند. و چون عبیدالله این شب را به پایان برد روز دیگر شد امر کرد که سر مبارک امام علیه السلام را در تمامی کوچه‌های کوفه بگردانند و در میان قبایل طواف دهند.

از زید بن ارقم روایت شده که گاهی که آن سر مقدس را عبور می‌دادند من در غرفه خویش جای داشتم و آن سر را بر نیزه کرده بودند چون برابر من رسید شنیدم که این آیه را تلاوت می‌فرمود: اَمْ حَسِبْتَ اَنَّ اَصْحابَ الْکَهْفِ وَالرَّقیمِ کانُوا مِنْ ایاتِنا عَبَجاً.

سوگند با خدای که موی بر اندام من برخاست و ندا در دادم که یابن رسول الله امر سر مقدس تو والله از قصه کهف و رقیم اعجب و عجیبتر است.

روایت شده که به شکرانه قتل حسین علیه السلام چهار مسجد در کوفه بنیان کردند. نخستین را مسجد اشعث خوانند، دوم مسجد جریر، سیم مسجد سماک، چهارم مسجد شبث بن ربعی لعنهم الله، و بدین بنیانها شادمان بودند.

برگرفته از کتاب منتهی الآمال




یا حسین



بسم الرب الشهدا

سلام

 امام سجّاد علیه السلام : 

 هر مؤمنى کـه چشمانش براى کشته شدن حسین علیه السلام گریان

 شود به طورى که اشک بر گونه هایش سرازیر گردد ، خداوند به سبب آن ،

 او را در غرفه هاى بهشتى جاى دهد که روزگاران درازى را در آنها به سر برد

میزان الحکمه

امام حسین (ع) : 

و با گذشت ترین مردم ، کسی است که در جایی که قدرت بر انتقام دارد ، گذشت کند 

و در پیوند دوستی آن کسی برتر است که با کسی که ارتباطش را با او قطع کرده است ، ارتباط برقرار کند . 

و بدانید که حاجت مردم به سوی شما از نعمت های خدا بر شماست ، پس مبادا از آنها خسته و ملول شوید که نعمت تبدیل به نقمت و عذاب گردد .

 کسی که برای جلب رضایت و خوشنودی مردم ، موجب خشم و غضب خداوند شود، خداوند او را به همان مردم وا می گذارد. 

- برگرفته از وبلاگ های همکلاسی و دیوانگان شرق رقیه

- محرم با همه ی سنگینیش اومد. دقایق و ساعان این ماه که برای من خیلی سخت می گذره. امسال هم با دو تا موضوع دیگه تقارن پیدا کرده که فکر می کنم غم آدمو بیشتر کرده. یکیش امتحانامه یکی دیگه هم که واسم وحشتناکه مشکلیست که تو این ایام برام پیش اومده. دعا کنید برام.

یا زهرا




محرم آمد



بنام خدا

سلام

در ضرب المثلی گویند روزی موسی برای عبادت به کوه طور می رفت در راه گناهکار دائم الخمری را دید. گناهکار گفت :موسی به کوه که برای عبادت میروی از خدایت بپرس من در کدام طبقه جهنم جای دارم موسی از او با وعده دیدار خداحافظی کرد ،در راه به عابدی مقدس مآب رسید او نیز گفت:یا موسی از خدایت بپرس که من در کدام طبقه بهشت خدایت جای دارم و موسی با وعده دیدار او، با او بدرود گفت .حال موسی از کوه باز میگردد

در را عابد را دید عابد جواب سئوال را خواست موسی فرمود من اول یک سئوال می پرسم سپس در انتها جواب تو را می دهم
فرمود: در کوه بودم که زمین شکافته شد از میان زمین یک مورچه سیاه بیرون جست که از دهانش کاروانی از اشتران بیرون آمدند ،مقدس مآب گفت:موسی مرا دست انداخته ای موسی فرمود :برو که در فلان طبقه جهنم جای داری زیرا که به قدرت وتوان ومعجزه خدایت ایمان واقعی نداری.سپس به گناهکار رسید و داستان مورچه واشتران را تعریف کرد ،گناهکار گفت : موسی مرا دست انداخته ای این که برای خدایم کاری ندارد خدای من پروردگار جهانیان است ،موسی فرمود در بهشت جایت باد .
این را گفتم که یادمان باشد نکند روزی به ثواب های کوچکمان مغرور شویم و گناهان بزرگمان را از یاد ببریم که بزرگترین گناه خوار شمردن گناه وبزرگ دانستن ثواب است نمی دانم شاید گنهکاری که در پیش چشم ما محکوم باشد در پیش چشم گل زیبای نرگس ،"حر" دیگری باشد که امام زمانش او را برادر خود خطاب کند شاید زیباست که بگویم
چشمها را باید شست، جور دیگر باید دید
شاید این نوع دیدن را بلد نیستیم که خدا ما را از دیدن خوبترین خوب خودش محروممان کرده وبه حتم هنوز درهای امید باز است که یاد بگیریم که همه خوب واز ذات اقدس اللهی هستن.
 
التماس دعا
یا حق...
متن مال کسی بود که برام فرستاده بود



<   <<   36   37   38      >

Copyright © 2007, Design By HarimeYas.ir