یا امام رضا



یا علی بن موسی الرضا

یعنی می طلبی نوکرت را

به پابوست...

؟؟؟

...

حرم امام رضا




کمی هم طنز!



یادش به خیر از سوتی هایی که می دادیم، چند تاییشو میگم

شب بود و آخر وقت، یه سیم کارت گرفته بودیم، سه تایی ازش استفاده می کردیم، یهو یکی زنگ زد، گوشیو برداشتم بلند گفتم: کیه؟؟!!

تو هتل نجف، تو رستورانش، خدمتکاراش عرب بودن، می خواستیم بگیم از همه چی یه سری کمه! خودمو کشتم و با اعتماد به نفس تمام گفتم: کل شیء وان!!! بماند که چقدر به جای لا گفتن no بارشان کردیم!




کربلا5- نجف- مسجد کوفه-شب قدر اول



کورمال کورمال با چشمانی تقریبا بسته! حرکت می کنیم، نماز است و دعا و قرآن، چفیه به دست می شوم تا شاید غباری ز شفا مرا حاصل شود بر تن و روح معیوبم... از حرم بر میگردیم و این بار چه حکمتی است که در راه هتل سه نفری گم می شویم...حیران حیران! مانند گم شدن های دلم می ماند، بعد از مناجات های فی البیت، بعد از نماز ها و دعا ها... همان دم که گم می شوم و از یاد می برم ز چه رو و برای که به مناجات و نماز برخاسته بودم...! حکما حکمتی بود در این گم شدن و این فندق النبا گفتن هایمان و در آخر کمک آن زن مهربان عرب! بماند که به صبحانه نرسیدیم و معطل کردیم ملت را!

نکته اش همین بود که امشب که وداع کردی، نروی و دلت و جایگاهش را از خاطر نبری... بهتر بگویم تولد خانه ی جدید دلت! یا شاید خانه ها...آخر پولدار شده بود دلم! تا آخر سفر به خیال و وهمش چند خانه ای شده بود... هر دم یک جا و هنوز که هنوز است می رود از این خانه به آن خانه و مرا بیچاره کرده است!!!

راهی شدیم به سمت مسجد کوفه. همانجا که در سدره امنتهی محمد(ص) نوری از زمین دید و ز پیش پرسید این جا کجاست و پاسخ شنید: مسجد کوفه! آری پا گذاشته بودیم به سجده گاه محمد (ص)...

منگ بودم... مزار مسلم، هانی، میثم، محل ضربت علی (ع)، نمازهای ما در مقام ها و به خصوص مقام حضرت آدم که هر توبه کاری حس می کند خدا را در آغوش گرفته است و زار می زند و طلب عفو... مناجات مولای مولای دسته جمعی مان با ابوعلی همان که از ما اجر کارش را نایب الزیاره بودن در حرم علی ابن موسی خواست و مداحی سید حسن و روضه ی مادرم زهرا در شب ضربت همسرش... دل کند سخت بود، به خصوص که از نماز جماعتی که برایش بسیار ثواب آورده بودند و برای ما کامل بود جا ماندیم و باید بر میگشتیم...

هتل من بودم و قلبی ملتهب، از شبی که در پیش بود و شب ضربت و قدر اول و حرم مولا امیر المومنین و شب وداع و فردا و فرداهای دیگر...




مولای یا مولای



 مسجد کوفه

از آن روز

که در مکانش زمزمه کردمش...

شب ضربت صاحبش...

و حضور در کنار محرابش

محل اشک ریزان ملائک...

خواندنش دیگر سخت شده است

مناجات حضرت امیر در مسجد کوفه

...

پ.ن: این هم از تقارن های سفر بود! شب قدر اول، شب ضربت، مسجد کوفه، محراب و خانه ی علی و مزار مسلم و هانی و...




خسته



از دیروز تا الان این صدمین باره که این صفحه رو باز می کنم و بی خیال نوشتن می شم

حالم زیاد خوب نیست

نه روحی و نه جسمی و نیاز به دعا دارم و تنهایی

مشهد به خودیه خود خوب بود و اما بدترین سفر زندگیم با پایان بدی بود

چند تا چیز بد اتفاق افتاد که از من و صبرم و طاقتم داره خارج میشه

دعا

همین




امام رضا



سلام

دارم میرم مشهد

ساعت 9 شب بلیط دارم

امیدوارم برسم به پابوسش...

وای که چقدر به کمکش و نظرش و لطفش نیاز دارم...

یا علی بن موسی الرضا...




درد



چه روزای سختی...

گاه توهم میزنم به شیرینی به آن نگاه کنم

اما با حلوا حلوا کردن دهانم شیرین نشد...

تلاش می کنم امیدوار باشم

اما روز به روز نومید تر!

ممکن است یک عمر بدبخت شوم

ممکن است یک عمر خوشبخت شوم

خوش! بد! فقط دو کلمه اند و اما...

هرکدام جایش را به دیگری بدهد دنیا دنیا معنی جابجا می شود

تمامی جالبی اینجاست!

که

در چنین شرایطی که از هر زمان دیگری باید به خدا نزدیک تر باشم

عمق دور بودنم رو با تمام وجودم حس می کنم!!!

سعی می کنم من حبل الورید را به خاطر بسپارم

اما نه!

کمکی نمی کند

سعی می کنم الا بذکر الله شم تا شاید

به مقتضایش تطمئن القلوب هم شدم

اما باز هم جواب نتیجه منفی شد

نه توکل دارم، نه صبر ، نه شکر، نه ذره ای واگذاری امور به خودش... چه روز های سختی...

فقط دلم می خواهد این دو هفته بگذرد و نمام شود

هرچه سریع تر بهتر!

همین و دیگر هیچ...

پ.ن: امشب مامانمو بعد از یه ماه و اندی می بینم... دلتنگم اما نه خوشحالم نه ناراحت! گیجم... گیجه گیج...

 




کربلایی ها



یادش به خیر

تو راه مطمئن بودیم یه دعامون تا مرز مستجابی داره می ره

خودمون رو هم مستجاب الدعوه خطاب می کردیم

به هرکی آب می دادیم

بهمون می گفت

الهی با هم بریم کرب و بلا...

آخی...

چه قدر صفا می کردیم...

داشتیم کربلایی می شدیم!

ک ر ب ل ا ی ی...




عشق زمینی



بیماری را نزد بوعلی ( ابن سینا ) آوردند که طبیبان از مداوای او عاجز بودند ، بوعلی او را کامل معاینه کرد و گفت : فردی را به اینجا بیاورید که تمام کوچه ها و محله های شهر را بلد باشد . 

اطرافیان با تعجب خواسته شیخ را انجام دادند . و چنین فردی را به نزد بوعلی کنار بستر بیمار آوردند . بوعلی نبض بیمار را در دست گرفت و به آن مرد گفت : نام تک تک محلات را بگو ، بعد گفت : حالا نام تک تک کوچه های این محله را بگو ، و بعد گفت : حالا نام خانوارهای این کوچه را . 

بوعلی رو به اطرافیان بیمار کرد و گفت : درمان این بیمار محله فلان ، کوچه فلان ، خانه فلانی است … 

ای یکتا معبود من ! 

کاش آنقدر عاشقت شوم که نبضم با ورود به حریم اهل خدا تند شود و با دوری آنها بیمار ، خودت گفتی : ” نفخت فیه من روحی ”  .

آیا به اندازه عشق زمینی دلتنگت می شویم ؟ و در جایی که خدا فراموش می شود نفسمان می گیرد و نبضمان کند  ؟!

پ.ن: برگرفته شده بود از وبلاگ : http://mahdoodeh.wordpress.com/




چفیه و جانمازم



چفیه

این روز ها

حتی چادر و جانمازم هم مرا سرد شده اند

خیلی سرد...

به خصوص چفیه ام...

که با سرگذاشتنم رویش

مرا وادار به بلند شدن می کند..

هرچه باشد آنها هم کربلا بوده اند و نجف

کاظمین بوده اند و سامرا

سرداب بوده اند و سهله

کوفه بوده اند و خانه ی علی

و بازگشته اند بدین شهر

لیک همان ماندند که بودند و به ز گذشته

پر ز نور...

اما مرا چه شد...

عهدهایم چه شد؟

...




<   <<   11   12   13   14   15   >>   >

Copyright © 2007, Design By HarimeYas.ir