همیشه از خرید متنفر بودم و هستم! حتی از دیدن آدمهایی که دارن خرید می کنن هم... چراشم نمی دونم! تا واقعا احساس نیاز نکنم و مامان گرامی دادشون در بیاد که چقدر من در غیابت بخرم برات! هم طرفش عمرا اگه برم!
از مهمونی های فامیلی که هیچ هم کلومی نداری و همش باید ساعت رو نگاه کنی و در و دیوار تا زمان بگذره بعد یواشکی به بابا چشمک بزنی که پاشو بریم تا اینا هم پاشن همیشه فراری بودم و سر رفتنش همیشه جنگ و دعوا!
امروز یا همون دیروز (5شنبه)، از صبح تا دمای افطار خرید بودم و بعدش هم افطاری دعوت! اونم از نوع خسته کننده ترینش
اضاف به همه اینا! رفقا زنگ زدن، گفتن ممکنه اتوبوس شما از اتوبوس اولی جدا بیفته و یه روز دیرتر عازم شید! و این هم به مابقی اضافه شد!
درک کردید چه روز بیخودی سپری شد؟
همین و دیگر هیچ
می گفت اسم همه رو بنویسید، سلامشون رو برسونید که به ازای هر نفر، آقا جواب می دهند: علیک و علیه السلام...
امشب یه دو ساعتی علاف این حلالیت و اسم نویسی بودم! بماند که تقریبا همه گفتن حلالت نمی کنیم! و بری دیگه برنگردی و فلان نثارمان کردند اما حس قشنگی بود... به بعضی ها عقل می گفت نفرست و دل میگفت بفرست، و بعد پاسخ همان بعضی بسیار متحیر کننده و قشنگ بود... حال می کردیم اساسی
قشنگ بود همه می گفتن سلام ما رو برسون...
به اقا امام حسین...
یه سری ها هم شرط حلال کردنشون رو دعا براشون گذاشتن! عمرا اگه دعاشون کنم! منو از حلال کردن می ترسونن! زرشک :دی
اون یکی می گفت تا قیامت باهات قهر می کنم اگه... یکی دیگه هم زنگ زد و گفت الا ولابد من می خوام بیام!
خداییش آقا به هرکی نیگا می کنم لایق تره خیلی لایق تر... خیلی مخلصیم! درسته که تا اینجاشم برا مثل منی خیلیی زیاده اما تا تهش به دلمون صفا بده... نصفه کاره ولمون نکن
همه جور احساسی رو دارم تو این چند روز تجربه می کنم همه جور! در عین حال هم همه با هم دست به دست یکدیگر دادن به نامردی تا دل ما را ویران کنن! شوق، غم، هجر، بغض، شادمانی، ترس، ترس، ترس، ترس، ترس، استررررررس و...
همینا
دعا
یا زهرا س
امشب رفته بودم افطاریه کاروان کربلا! تا دلتون بخواد خائفمون کردن! کم مونده بود بگن پلک بزنید می برنتون اسمشو نبر!!! مدیر کاروان گفت: خانوما رو بازرسی نمی کنن... اما آقایون سر جدتون غیرتی نشید! سگ مخصوصا میارن، اب دهن سگ میریزه تو اسبابتون، چیزی نگید! معلوم نیست کین! امریکایی، پلیس، شرته ها، منافق و ... نمی تونیم هیچ پیگیری بکنیم چون اصن نمی دونیم کجا باید پیگیری کنیم... جایی شلوغ شد دخالت نکنید، نرید جلو، دعواها ساختگیه... مردم که جمع شدند بمب هاشون به کار میفته... تیراندازی شد پناه بگیرید و ...
چند تا از خانوما محارمشون باشون نیستن(اصن فک نکنید منظورشون ما بودیما :دی، ما خودمون یه پا مردیم داغون!) آقایون هوای این خواهران رو هم داشته باشید! به ما رو دست کم گرفتنا :دی ما خودمون 6 تا مردیم
اخرشم صحبت های حاجی چسبید!
معنای زیارت خائف رو کمی تا قسمتی درک نمودیم! چقدر استرس دارم از اینکه برم گردونن... و نرسم...
ولی خدایی حسابی ترسوندنمون...
آه
التماس دعا
یا زهرا س
پ.ن: نمی دونم چمه، اما حالم خوش نیست... شاید ربطی به کربلا نداشته باشه... اما دلم می خواد با یکی درد و دل کنم... یه محرم...محرمه محرم... اما نمی بینم کسی رو جز تو... تو هم دیگه خسته شدی از دستم... باشد در خود می ریزم باز هم...
حقیقتا این نماز هایی که می خوانیم ادای بندگان خدا را در می آوریم . بنده به خودم مراجعه می کنم این طوری می بینم . چون بندگان برجسته ی خدا طور دیگری نماز می خوانند ؛ تسبیح که می کنند ، تسبیح از دل و جانشان بر می خیزد ؛ سجده که می کنند در واقع دلشان سجده می کند...رهبر فرزانه ایت الله سید علی خامنه ای روحی و ارواح المحبین له فداه
پست ترین نوع عشق، عشق به جسمیت و مادیت است و والاترینش عشق به روح و کمالاتش
محبوبم، جز تو هیچ مالکی بر جسم و روحم نتوانم گزید چرا که
انت المالک و انا المملوک و هل یرحم المملوک الا المالک
تو مالکم هستی...
معبودم
مرا رها نکن به دلخوشی به عبدی از بندگانت که وای بر روزی که دوست داشتنی و علاقه ای
در عرض عشقم به تو قرار گیرد و نه در طول
که آن روز، را باید مرگ عشقمان دانیم...
و از آن قبیح تر آنکه
خود نفهمم که چه کردم و علاقه ای را در قلبم در کدامین منزلگه خانه داده ام...
...
الامان...
دیگه دستاش از کار افتاده بودند...
یه روز دوستاش اومده بودن ببیننش،گفت باید بیام پایین، گفتم شما سختتنونه اکبر آقا، اونا میدونن نرید پایین. گفت نه، زشته باید برم پایین استقبال. آروم آروم از پله ها آوردمش پایین. به حجابم خیلی حساس بودم، جلوی در به میله ای که تو حیاط بود تکیه دادمشون تا روسریمو درست کنم و چادرمو محکم. که یهو ایشون با صورت افتادن رو موزاییک ها... هی گفتم اکبر آقا تو رو خدا ببخشید، حواسم نبود شما تعادل ندارید، هی گفت: ایراد نداره... هی گفتم و هی گفت ... تا اینکه دیدم از سرش داره خون میاد، پیشونیش شیکسته بود... آروم آروم شروع کرد به اشک ریختن. گفتم اکبر آقا اینقدر دردتون اومد که دارید گریه می کنید؟ گفت امروز فهمیدم علمدار کربلا، بی دستی برای تکیه، چه جوری از اسب با صورت، به زمین افتاد...
هیچ وقت اون روز رو یادم نمی ره...
معصومه ابراهیم پور همسر شهید سید علی اکبر شیخ الاسلام علم الهدی
نیمه ی پنهان ماه : (هر شب ساعت 9 شبکه دو) - متن بالا مال امشبش بود!
دوست دارم این برنامه رو!