بیماری را نزد بوعلی ( ابن سینا ) آوردند که طبیبان از مداوای او عاجز بودند ، بوعلی او را کامل معاینه کرد و گفت : فردی را به اینجا بیاورید که تمام کوچه ها و محله های شهر را بلد باشد .
اطرافیان با تعجب خواسته شیخ را انجام دادند . و چنین فردی را به نزد بوعلی کنار بستر بیمار آوردند . بوعلی نبض بیمار را در دست گرفت و به آن مرد گفت : نام تک تک محلات را بگو ، بعد گفت : حالا نام تک تک کوچه های این محله را بگو ، و بعد گفت : حالا نام خانوارهای این کوچه را .
بوعلی رو به اطرافیان بیمار کرد و گفت : درمان این بیمار محله فلان ، کوچه فلان ، خانه فلانی است …
ای یکتا معبود من !
کاش آنقدر عاشقت شوم که نبضم با ورود به حریم اهل خدا تند شود و با دوری آنها بیمار ، خودت گفتی : ” نفخت فیه من روحی ” .
آیا به اندازه عشق زمینی دلتنگت می شویم ؟ و در جایی که خدا فراموش می شود نفسمان می گیرد و نبضمان کند ؟!
پ.ن: برگرفته شده بود از وبلاگ : http://mahdoodeh.wordpress.com/