چرا بعضی از پسرا (بخونید همه!) دخترا رو تا این حد احمق فرض می کنند؟
بدتر از اون اینکه چرا بعضی از دخترا (همون بعضی بخونید!) تا این حد احمقند؟
خدیا آنی و کمتر از آنی مرا به حماقت رها نکن!
پ.ن: ببخشید بی ادبی شد! جز با این کلمات نتونستم خالی بشم...
پ.ن: امروز یک کلمه هم نتونستم درس بخونم.یه عالمه هم دلیل بیخود داشت. نگران مدارهای الکترونیکی هستم!
التماس دعا-یا زهرا س
حاج آقا علوی:
مشکل ماها اینه که نمی دونیم از چه دری وارد بشیم تا جواب بگیریم...
دنیا می خوای، زن، شوهر، بچه و... می خوای برو سراغ جواد الائمه...
معنویت و عقبی رو می خوای برو در خونه ی مولا امیر المومنین...
پ.ن: خواستن دنیا از خدا هیچ تناقضی با دین داری نداره، جایی مشکل پیدا میکنه که بهش دل ببندی و یادت بره واسه چی می خواستیش...
همین!
ناراحت کننده ترین مسئله تو یه رابطه، رو راست نبودن و عدم صداقته، درست وقتی که طرفت یکپارچه صادقه...
اینه که زجر آوره...
تنها چیزی که من رو با کسی سرد می کنه همینه... که بفهمم در کمال صداقت بودم اما طرف شیره مالیده...
بدتر از اون زمانیه که اون شخص رو دوست داشته باشم...
این عدم صداقت به هر بهونه ای که می خواد بوده باشه...
پ.ن: این مسئله تو دانشگاه و خارج و ... کم برام اتفاق نیفتاده... شاید من باید تجدید نظر کنم! مادر گرام می فرمان تقصیر خودته که به روی طرفت نمیاری و حالیش نمی کنی که تو فهمیدی و نمی خوای به روش بیاری... نیدونم!
خدای من
هر چیزی که مرا از تو جدا می کند
هر چیز و هرکس را که مرا از تو غافل می کند
از من بگیر...
حتی یادش و خاطره اش را...
کما اینکه دوستش داشته باشم...
بسا بی نهایت...
باز هم
از من بگیر...
رهایم کن...
نگذار کسی جای تو را در قلبم بگیرد...
مدت هاست که این دعا در راس دعاهایم است... مدت هاست...
یه کار باحال دیگه برو بچه های فرهنگی اردو فال حافظ بود... که شب اول هرکی بر می داشت.
نیت خیلی خاصی نداشتم، اما...
چون مفهوم اولیو که برداشتم نفهمیدم، دو بار با فاصله ی زمانی برداشتم،اما در کمال تعجب دقیقا عین برگه ی قبلی اومد!
و اون این بود!
مقام عیش میسر نمی شود بی رنج
بلی به حکم بلا بسته اند عهد الست
بدترین و زشت ترین تعبیر از این واژه ی عشق که توی این بیت قشنگ اومده، عشق زمینیه! از نظر من عشق زمینی وجود نداره. به قول بنده خدایی تو می تونی کسی رو بینهایت دوست داشته باشی، بینهایت همسرت، فرزندت و ... رو دوست داشته باشی، اما عاشق نیستی... عاشق می سوزه... و عاشق این سوختنشه ... درست مثل مادری که جونش رو برای بچه اش فدا می کنه، یا پروانه ای که میره تو دل شعله های شمع، نه اینکه فقط خودش رو نزدیک کنه و گاهی هم بال و پرش بسوزه، کم بیاره و دوباره بکشه و عقب...
چقدر در نظرم عاشق آدمی زمینی بودن و پی آن عمری را هدر دادن ناچیز است، یا شاید وجود نداشتنی بهتر است! عشقی که انسان را از توجه به کسی که باید توجه ات معطوف به اون باشه جدا کنه، عشق نیست و هوس است و الی آخر... بعد از مدت ها هم اگر دیگر هوس نباشد و از شور و حالش افتاده باشد، به نظرم یکجور ماجراجویی است برای اثبات خودش نه اثبات عشقش به معشوق...
کما اینکه هیچ وقت نمی تونم این سریال بیخود پس از سالها را باور کنم... هیچگاه... از نظر من علی اکبر کاشانی بیشتر لجبازی کرد تا عاشقی... همون اثبات خودش
علی اکبر واقعا عاشق صنم بود؟
پ.ن: صنم، ثمن، سمن... دیکته اش رونمی دونم!!! راستی یه هفته ای هست این سریال را که نمی دانم چرا با وجود تنفر از ماجرایش دنبال می کنم، به کجا رسیده است!
در ضمن هرکسی یه نظری داره دیگه! قضاوت نکنید.
همین
بچه های فرهنگی اردوی مشهد کار جالبی کرده بودند، یه سری صفت بد رو نوشته بودند رو کاغذ، تو شانسی یکی رو بر می داشتی، مرام این کارهم این بود که تا آخر سفر به این صفت که یحتمل تو وجودت هست فکر کنی و در تکاپوی رفعش بشی...
مثل بچه ها خوشحال و شاد و خندان دو تا برداشتم! از قضا بسی شبیه واقعیت بود!!!
زودرنج بودن
شلخته!
در مورد اولی حرفی ندارم بزنم، چرا که مدت هاست در تلاش رفعشم اما شاید خیلی موفق نبودم! اما خوشبختانه رفقایی که میشناختمن یک صدا گفتن، زود می رنجی اما بروز نمی دی! مگه اینکه طرف بشناسدت تا بفهمه! بسی جای خوشحالی بود
در مورد دومی هم خدایی موقع امتحانا اینجوریه دیگه... دو نقطه دی!
آه...
شاید هم
اَه...
بعضی از اشتباه ها تا چه حد می تونند بزرگ باشند
بزرگ، ناراحت کننده، توهم زا، سوء تفاهم آور و غیر قابل جبران...
چرا اینگونه شد...؟
فقط یک اشتباه!
نمی دانم...
همان آه...
یا زهرا س
بسم رب الزینب الصبور...
سلام دوستان...
تقریبا بعد از یک هفته رسیدم، هم به خانه هم به یاران ناب! دوست دارم از تک تک لحظات شیرینش بنویسم... بعد از مدت طویلی که اگه اسمش رو خستگی نذارم، انرژی مضاعفی تو این هفته کسب کردم، چیزهای زیادی یاد گرفتم... تنهایی تو مشهد دنبال بلیط گشتن! تنهایی از مشهد تا تهران رو گز کردن! اونم تو قطار اتوبوسی، قریب به 13 ساعت و نیم!!! تازه کلی هم پولش رو داده باشی! 13.5 ساعت تنها... تنهای تنها... چیزی که خیلی این ایام دنبالش بودم... بماند که گاهی تنهایی ملال آور می شد و غمناک و هوا ابری... اما در مجموع سفر خوبی بود... اضاف بر اینکه این قطار فلان شده و رییسش که مثلا قرار بود 11 ساعته ما رو به تهران برسونن، اینقدر فیلم ایرانی گذاشت که تا عمری هوس سینما نکنم. کلاهی برای باران، چهار چنگولی، دو زن، دل شکسته و... نامردا نذاشتن دو دقه کلمونو بذاریم بخوابیم!
مشهد صفایی داشت... حرم امام رضا اونم روز تولد آقا زادشون...
اعتکاف هم که دیگر هیچ...هرچقدر اعتکاف پارسال اذیت شدیم و از ... در اومد، امسال حال و هوایی داشت...
کمکی هم درس خواندیم... تا 3 مرداد درگیر درسیم، دعا بفرمایید که اوضاع قمر در عقرب است!!!
این یک هفته جاتون خالی صفا کردیم! اگه امتحانا و درسا از دماغمون در نیارن!!!
پ.ن: دلم می خواد بنویسم اما خسته ام...
پ.ن: جواب نظرات دوستان در پست های قبل را در قسمت پاسخ مدیر وبلاگ دادم. از لطفتون تشکر می کنم.
التماس دعا-یا زهرا س
سلام
قراره با کارهای عجیب غریب انشالله هم مشهدی شیم هم معتکف...
به علاوه یه عالمه درس که باید بخونم!!!
انشالله راهی مشهدم... دعا کنید بلیط برگشت گیرم بیاد به اعتکاف برسم... و الا غصه می خورم...
مشهدیه معتکف دانشجو!!! چه شلم شومبایی شد!
تا عصر هنوز خیلی راه... شاید هیچکدومش راهم ندادن...
خلاصه اینکه تا 4 شنبه فکر کنم از شرم راحتید
دعا کنید دست خالی برنگردم...
یا الله

می ترسم
همچو کودکی از تاریکی
بسا موحش تر
می ترسم
می ترسم بیایم و ردم کنی
می ترسم بیایم و حتی حاضر نشوی نگاهم کنی
می ترسم بیایم و به وقت اذن دخول
به بارگاهت چشم بدوزم و یک به یک زمزمه کنم
اادخل یا حجه الله...
اادخل یا ولی الله...
و استاذنک ...
و باز نگاهت کنم و
اذنم ندهی و
دریغ از قطره ی اشکی روی گونه هایم
کانه سنگ...
و همچنان در گوشم تداعی می شود...
اذن دخول حرم تو یا ...
دست عطا و کرم تو با ...
دار و ندارم یا علی ابن موسی الرضا...
دار و ندارم تویی...
که اگر تو و غمزه ی نگاهت نبود
که اگر تو و چشم دوختنم به ضریحت نبود
که اگر تو و صحن انقلاب و
یه ایوون طلا
یه سقاخونه
یه گنبد طلا
نبود...
من که هیچ، عالمی نبود...
می ترسم...
الهه یدالهی
پ.ن: چقدر سنگینه آخرین باری که رفتی مشهد، رفیقت دست پره پر برگرده اما تو...
پ.ن: بین اعتکاف و امام رضا نمی دونم چه کنم!!!
پ.ن: التماس دعا... یا زهرا س