برای پارک دوبل باید به خیلی چیزا حواست باشد
آرام، آرام بروی
در شیشه ی عقب ته خظ را که دیدی
فرمون را بچرخانی
و زاویه ات به خیابان که درست شد
برعکس بچرخانی
آرامه آرام
مهارت می خواهدصاف ایستادن
خیلی هم مهارت می خواد
حتی اگه یک پارک تمیز هم داشته باشی
اما درست در محل توقف ممنوع باشی
و جایی که نباید...
مردودی
تو خود بگو
من که به زعم خود درست رفته ام
هر آنچه گفتی کردم
مرحله به مرحله
آرام آرام
لیک مرا چه شده است؟
مگر این روز ها
کجا پارک کرده ام دلم را...؟!
در کدامین ممنوعه...؟!
نیمه ی پنهان ماه رو خیلی از ماها کتاباش رو خوندیم و باهاشون صفا کردیم. شبکه دو برنامه ی نیمه ی پنهان ماه رو میده، مصاحبه با همسران شهدا... مجریش ار رفقاست و خیلی قبولش دارم... برنامه ی قشنگیه... انصافا قشنگ...
امشب همسر شهید شمشادیان بود... خیلی حالم بد شد، سخت است همزمان تو فاصله ای بسیار کوتاه هم همسر شهید بشی، هم خواهر شهید و هم فرزند شهید... از دست دادن سه مرد عزیز زندیگت... در خیال نمی گنجد چه رسد به واقعیت...
چه قدر تعطیلات سیر می کنم!
این روزها همه مان منتظریم
از نوع واقعیش
مرام انتظار و ویژگی های انتظار را خوب می شناسیم و با تمام وجود بدان عمل می کنیم
لحظه به لحظه نیز عطش و انتظارمان افزون می شود
بی قراره بی قرار
لیک
منتظر افطار!
کاش قدری از این عطش را برای او داشتیم...
کاش...
حدودا پارسال اوایل مهر بود! مسئولیت دفتر بود و حسابی گیج می زدم! بچه ها مسجد دانشگاه معتکف بودند، رفتم بسیج دیدم یه سری اسم دارند می نویسن. گفتم چه کار می کنید! گفتن بیا کمک داریم قرعه کشی می کنیم، گفتم برای چی؟ گفتند دیدار رهبر با تشکل های دانشجویی و بعد هم افطار بیت...گفتم چه جالب من تا حالا نرفتم بیت! یه عالمه اسم نوشته بودن.بعد گفتم حالا چند نفر می خواهید؟ گفتن یه نفر! گفتم برید بابا! من رفتم! زدم و از بسیج اومدم بیرون! سر نماز اومد و گفت: انشالله باید بری بیت... دهنمان وا ماند!
اون موقع هنوز داستان سیستان را نخوانده بودیم و 24 آذری نشده بود که رهبر تشریف بیارن دانشگامون که دل را از کف بدهیم...
بعدا ظرفیت زیاد تر شد و چند نفر دیگه هم همراهیمان کردند... یادش به خیر! خیلی حال داد! چیش حال داد نمی دونم اما خب خیلی حال داد دیگه! افطارم به ما نرسید!
سادگیه بیت و نزدیکی آقا بهم و صحبت بی غل و قش دانشجو ها و لبخند روی لب بچه ها...
بماند که عین این سه نقطه ها همش داشتم با این چیزی که زیرمون بود و جای فرش بود بازی می کردم که سر در بیارم چیه و خیلی از سخنرانی ها نفهمیدم! نمی دونم حصیر بود، چی بود ولی بیت رهبری و همچین چیزی جالب بود برام! خیلی جالب بود...
حالا امسال دو تا از رفقا دارن میرن، یکیشون پارسال خیلی غصه خورد و موقع رفتن ما هرچی ... بود نثار ما نمود... حالا خودش داره میره
این دلسپرده ی هفتاد نقطه هم داره میره!
خدا همه رو هدایت کنه
حسودیم شد خب...
:(
قشنگ است اما
اعتقاد من چیز دیگریست...
من تو ما غلط است
من تو تو...
بچه که بودم
زمانیکه تب می کردم
همیشه مادرم می گفت:
وقتی فرزند تب دارد، مادر نباید با دستانش او را نوازش کند
پرسیدم ز چه سان این را می گویی؟
گفت:
گرمای بدن مادر و فرزند، سبب می شود تب فرزند شدیدتر شود.
حال، مادرم دلش گرفته است
با من سخن می گوید
همچو تاثیر گرمای وجودش بر فزونی تب
دل من دو چندان گرفت...
...
هرچه می خواهی بکن
هرچه می خواهی بدی کن
هرچه می خواهی بی خبر تنهایم بگذار
هرچه می خوای آزار رسان و اذیت کن
هرچه می خواهی منت بنه و ذهنم را درگیر
اما تنها یک خواسته دارم، یک خواسته
که در مرامت و این عشق بازیه من و تو
دلی نشکند، هیچ دلی، هیچ
هرچه می خواهی بکن
...
میریم سر اون چرت و پرته که داشتم می نوشتم وسطش قطع شد!
سلام
همیشه از بیمارستان متنفر بودم... یادمه یه بار تا کرج رفتم که برم عیادت، تا دم در بیمارستان رفتم اما نتونستم و برگشتم نشستم تو ماشین! یکی از بچه های فامیل هم که دوسش داشتم 6سالی هی میومد تهران و بستری میشد... اما یه بار هم نتونستم برم ملاقاتش.سعی کردم نتونستم...
تازگیا برای گواهینامه کلی مسخره بازی در آوردن! یه ایین نامه و شهر آموزشگاه میگیره یکی هم افسر! امروز شهر مال آموزشگاه رو دادم... قبول بشدیم! یه مسخره بازیه دیگشون گواهینامه ی هوشمنده که باید گروه خونیتو مشخص کنی! ناچارن رفتیم بیمارستان دولتی... چشمتون روز بد نبینه...بدترین ساعات زندگیم بود! بیمارستان دولتی خیلی وحشتناکه... اووووووه! مردم تا بیاییم بیرون! فک می کردم یه چی می زنن به انگشت سبابه! اما ای دل غافل خون گرفت طرف... ما رو می گی رنگ بر رخسارمان نبود... دو سه باری خواستم بزنم د فرار! نخندید... خدا وکیلی اگه می دونستم می خوان خون بگیرن بی خیال گواهینامه می شدم! خوبه نمی دونستم! خلاصه به هر جیغ و ویغی بود دادم! نخندید انصافا ترس نیست، یه حال عجیبه... دلم خالی میشه.. بوی الکل و.... اوه! دست و بالمونم کبود کردن نامردا!
خدا هیچ کس رو اسیر بیمارستانا نکنه اونم از نوع دولتیش! ببخشیدا مثل جهنمه! با آدم مثل چیز رفتار می کنن! شاید من زیادی لوسم! این هم گزینه ایست!
بمیرم هم دیگه...
راستی تا نریم نمی فهمیم چقدر تو ناشکری داریم دست و پا میزنیم...
ماشالله امسال عجب ماه رمضونی دارم من! 15 روزیش که تعطیلاته! یه واکسنم زدیم. خون دادن هم که مکروهه! معدمونم که...! عاقبتش به خیر شه!
دعا بنمایید!
یا زهرا س
داشتم یه سری چرت و پرت اینجا می نوشتم که یهو اینو دیدم:
و فقط حسرتش به دلت مانده
موبایلت به صدا در می آید
تنت می لرزد...
صدایی پشت گوشی می گوید " تعداد انصرافی ها به حدی رسیده که اسم شما در لیست نوشته میشود "
دلت میخواهد گوشی را بگذاری و های های گریه کنی
که من کجا و کرب و بلا کجا .....
السلام علیک یا ابا عبدالله ...
و تو هنوز باورت نشده است که چه بر سرت آمده...
بچه بودم...
شاید کودکی 7 ساله!
می گفت
خانم اعتمادیان بیماری قند دارد
روزه برایش سم است...
شب ها موقع افطار دور تا دور حیاط می دود
و های های می گرید...
این ترحم نیست به حال او
این ترحم به حال خودمان و وااسفا از ناشکریمان است...
پ.ن: معده مان این روزها سر ناسازگاری گرفته و ... پدر صبح گفت حق نداری روزه بگیری! فعلا سرپاییم و نافرمانیه پدر! دعا بفرمایید!